سیه بپوش برادر٬ سپیده دفن شد.
دیروز گریهام گرفته بود...
داد زدیم: میخواهند شهادت را دفن کنند٬ نگذارید...اما دفن کردند... به زور مشت و لگد...
دلم میسوزد. برای خودمان که چقدر تنهاییم٬ که هیچ پناهی نداریم... برای بچههایی که دیروز هایهای گریه میکردند که نامردها نکنید٬ باباهای ما هم شهید بودند... برای بچهها... برای خودم... برای شهیدها... برای همه...
حتی برای آن نفهمهایی که آن لحظه که تابوتها را روی سر گرفته بودند هیچ صدایی نمیشنیدند جز "حسین٬ حسین" آن مداح بیشرف. حتی صدای گریه دخترهایی که زیر دست و پا مانده بودند... صدای گریه...
دیروز همه گریه کردند...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط هومن
