چند روزی است این صحنه مدام در ذهنم تکرار میشود:
«از ماشین پیاده میشوم. صبح زود است. خورشید تازه بالا آمده... نسیم خنکی که به صورتم میخورد خواب را از سر میپراند. گه گاه صدای مرغهای دریایی از دوردست میآید. همه چیز تازه و تمیز به نظر میرسد. زمین را چالههای بزرگ و کوچک آب پوشانده... کنار یکی از چالهها مینشینم و خودم را در آب نگاه میکنم.. صافِ صاف است. این باقیمانده همان موجیاست که دیشب آمد٬ ناگهانی و سرزده... دیوار عظیم آب دیشب بر سر اینجا فرود آمد... شکست٬ خرد کرد و با خود برد...همه چیز را٬ همه را...
این لحظهها با تمام تازگی و طراوتشان بوی نیستی میدهند... همه چیز نمناک است حتی چشمهای من...»
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط هومن
|
میخواهم سر یکی داد بزنم...هیچ کس نیست.
اخر چرا؟؟؟؟؟
چرا تنها کسی که نباید اینها را به من گفت... نمیدانم چکار کنم...
تنهای تنهام... کسی نمیپذیرد٬ نمیفهمد چرا من الان باید اینطور باشم... میگویند آدم عاقل جور دیگری باید باشد... ولی مهم نیست! گور پدر آدم عاقل. نمیخواهم عاقل باشم...نیستم.....مهم این است که آن کس که نباید «به خاطر هیچچیز» نابود کرد٬ زد٬ شکست و رفت و میگوید چیزی نگو!
نیتوانم... میفهمی؟ تو که دیگر باید بفهمی... برای همین است که با بقیه فرق داری...تو که دیگر باید بفهمی....میدانم که اشتباه نمیکنم. پس خواهش میکنم بفهم. نخواه که....! نخواه...!!!
حرف بزن وبگو چرا... فقط همین.
باور کن٬ نه من و نه تو٬ آنی نیستیم که تو گفتی..
این شرط انصاف نیست....
دوست دارم گریه کنم..! بغضم نمیترکد... دارم خفه میشوم!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط هومن
وقتی کسی راه رفته را برمیگردد٬ راهی که خودش انتخاب کرده٬ بعد از کلی بالا و پایین کردن... وقتی یک دفعه میزند زیر همه چیز! حتما اتفاق بدی افتاده...
لابد یک چیزی بوده...
حالا فرض کن تو همسفرش باشی٬ و نفهمیدی که چرا؟!
شاید نبودی که بفهمی...
احساس شرمندگی وقتی با نگرانی و ترس قاطی میشود٬ معجون مزخرفیاست...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط هومن
|