تبليغاتX
سفید

سفید

بعضی وقتها یه ورق کاغذ سفید از صد تا دفتر بیشتر حرف داره...

امروز اولین امتحانم را برگزار کردم. یک کویز خیلی ساده از Microsoft Exel . خیلی جالب بود چون برای اولین بار فضای امتحانی اینجا را می‌دیدم. مشاهدات قابل ذکر اینجانب به قرار زیر است:

۱- این طفلک‌ها خیلی کارشان درست است. خیلی! فکر کنم اصلا نمی‌دانند تقلب چیست. یا اصلا می‌شود سرت را بچرخانی و یک نگاهی به ورقه بغل‌دستی هم بکنی. هیچ! انگار دست و پایشان را بسته بودی. چند تا پسر و دحتر خوب که جیکشان در نمی‌آید. بلد هم نباشند مهم نیست! خلاصه این‌که من هرچقدر سعی کردم کاری کنم این‌ها تقلب بکنند نشد. بعضی وقت‌ها شک می‌کردم که نکند این‌ها دارند تقلبشان را می‌کنند و من نمی‌فهمم! ولی با یک نگاه می‌شد فهمید که این‌ها این‌کاره نیستند. دست حودشان نیست! از اول همین‌جور بوده‌اند لابد. جلسه امتحان اینجا رابا جلسات امتحان خودمان مقایسه می‌کردم. خنده‌ام گرفته بود.

۲- اول که فهمیده بودم حل‌تمرین این درس شده‌ام به دلایلی چند! خیلی خوشحال شدم. یکیشان این بود که دیگر سر و کله زدن با دانشجوها سر فهمیدن مسایل درسی ندارم. گلابی است دیگر! ولی وقتی سر جلسه گفتم TRUE and TRUE=TRUE ٬ و دست نصف کلاس بالا رفت که "نه‌مه‌نه؟!" حساب کار دستم آمد. تازه فاجعه وقتی بود که گفتم TRUE or FALSE=TRUE . توه زدن قیافه‌ها (من و کلاس) با خودتان.

۳- من یک نکته خیلی ظریف کشف کردم! همان طور که ذکرش رفت امروز از ۲ کلاس امتحان گرفتم. وقت امتحان ۴۰ دقیقه بود. ۱۵ دقیقه اول همه بودند! ده دقیقه آخر هر کسی مانده بود "AFRICAN-AMERICAN" (سیاه‌پوست) بود. سر اولین جلسه فکر کردم ای کاملا اتفاقی است ولی سر جلسه دوم کاملا این قضیه تکرار شد.از بقیه بچه‌های LAB هم پرسیدم! کمابیش تایید کردند. چرایش را من نمی‌دانم؟
نمی‌خواهم برداشت نژادی بکنم. ولی حداقل این موضوع برای من جالب بود. همین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

دیشب من و "علی" و "بهتاش" یک پارتی دعوت بودیم! البته دعوت که نه! برنامه این است که هر جا خبری بود سرت را می‌اندازی پایین می‌روی! حالا کجا؟ "Wesseley". اگر می‌خواهید بدانید که این خراب‌شده چه‌جور جایی است باید عرض شود که این کالج برابر دانشگاه الزهرای خودمان است. یعنی مخصوص دخترهاست. البته اگر مقدار پارچه مصرف شده برای پوشش را ملاک قرار دهیم الزهرای خودمان با اختلاف وزلی را پشت‌سر می‌گذارد. در اُردِر ۱۰ برابر.

حالا ما چرا آنجا بودیم. قضیه از این قرار است که تمام دانشگاه‌های آمریکا به مناسبت سال تحصیلی جدید یک پارتی به نام "Back to School" می‌گیرند. پارتی هم که بی پسر نمی‌شود! این زبان‌بسته ها هم که پسر ندارند. به همین دلیل از تمام شهر (شاید هم بیشتر! نمی‌دانم) شب واقعه می‌ریزند آنجا که این طفلکی‌ها تنها نیاشند. ما هم خواستیم به شکلی در این امر خیر شرکت کنیم!

کالج وزلی ۱۰ مایلی از طرف‌های ما دور است. البته "علی" آقا زحمت ماشین را کشیده بود (بماند که اصلش برای کی بود!) ولی دستش درد نکند. بعد از کلی مکافات سه نفری رسیدیم به کالج تا ببینیم چه خبر است و شنیده‌ها رو با چشم غیر مسلح ببینیم. وقتی رسیدیم دیدیم که بله...! خواهران کالج وزلی همه هستند. به معنای واقعی کلمه "ورپریده". حالا این که دیشب به ما چطور گذشت و چه کردیم بماند. همین بس که آقایان جای شما خالی! خانم‌ها خدا به دور! شبی بود!*

نمی‌خواستم خاطره تعریف کنم قصدم گفتن ۲ چیز بود:

۱- رقص یکی از هنرهای هفت‌گانه است و از قشنگ‌ترین‌هایش. هنر هم یعنی زیبایی. با دیدن رقص های مختلف کلی چیز در مورد فرهنگ و فکر مردم دستگیرت می‌شود. در یک کلام خوب چیزیست! اما اینجا٬ در ینگه دنیا٬ تنها چیزی که نمی‌بینی رقص زیباست.  من نمی‌دانم چرا نصف اهنگ‌هایی که در پارتی‌ها پخش می‌شود Hipop است؟ به نظر من که اصلا قشنگ نیست.  رقصشان هم همان‌طور. کافی‌است بروی پشت سر دختر بایستی کمی ورجه وورجه کنی٬ و در یک حرکت انتحاری یک سوم میانی بدنت را بچسبانی به یک سوم میانیش! باقی‌اش هم یک سری حرکات موزون در آن حالت است که دست خودتان است و به تنها چیزی که ربط ندارد آهنگی‌است که پخش می‌شود**. هر شصت اهنگ هم یک آهنگ اسپانیایی پخش می‌کنند که انصافن قشنگ است ولی تقریبا هیچ‌کس بلد نیست با آن خوشگل برقصد. البته ایرانی رقصیدن وسط ان شلوغی هم مزه خودش را دارد ولی آدم دلش برای رقص ایرانی تنگ می‌شود. کلا این که اینجا رقصیدن اسلوب خاصی ندارد و فقط باید سعی کنی یک جا ثابت نمانی! به عبارت دیگر: تخمیِ تخمی!

۲- آقا ما اینجا هم آدم نمی‌شویم. اولین سرقت غذا در آمریکا توسط تیم سه نفره با خونسردی تمام اجرا شد. قضیه از این قرار بود که ما اولش به دلیل ضریب هوشی فوق‌العاده "علی" اشتباها رفتیم داخل سالن زیر ۲۱ سال قاطی بچه‌ها! نفری ۷ دلار هم گرفتند. داشت حالمان بد می‌شد که فهمیدیم اصل قضیه جای دیگر است. آن هم مفت! بوی سوختگی همه جا را گرفته‌بود. خلاصه این که رفتیم سالن اصلی و مشغول شدیم. خواهران محترم وزلی برای پذیرایی چند تا ساندویچ گذاشته بودند آنجا٬ هر کدام دو سه متر! حیلی نازک هم قاچشان کرده بودند.  ما بعد از تمام شدن بزن‌بکوب رفتیم سمت میز غذا نفری چهار پنج تا خوردیم دیدیم این‌طوری جواب نمی‌دهد. من و علی سر کارتون یکی از ساندویچ ها را گرفتیم و دِ بزن که رفتیم. بهتاش هم جلوی ما راه می‌رفت و داد میزد که: :"Right" ٬ :"That way". خلاصه زدیم توی ساندویچ. آن هم جلوی چشم همه! سوار ماشین شدیم و برگشتیم. وسط راه هم یک پرس مثل خر خوردیم! مگر تمام می‌شد. بقیه‌اش هم الان MIT است.
خیلی حال داد. انتقام دلارهای از دست رفته را گرفتیم!

این هم عکس‌های عملیات:
+ + + + + +

 

* آقا! این جدا کردن دختر و پسر همه جای دنیا از لحاظ اخلاقی مشکل‌آفزین است. من مطمئن نبودم٬ شدم!
** الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم آنقدر ها هم بد نیست {D:}.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

در باب مادیات:

امروز یک بخش به اکانت دانشگاه اضافه شد. "My Paycheck". کلیک کردم و دیدم:

درآمد شما(برای ۲ هفته*):    ۹۹۹.۳۱ دلار آمریکا.
مالیات **:                          ۱۷۰.۹۸ دلار آمریکا.
مبلغ پرداختی:                    ۸۲۸.۳۳ دلار آمریکا.

انصافا کلی حال کزدم. حال کردن هم داشت. این همه پول! برای یک حل‌تمرین ناقابل! من قرار بود ۴۰ ساعت در این ۲ هفته کار کنم. فکر نمی‌کنم بیشتر از ۵ ساعت کار کرده‌باشم. باور کن اگر به دلار هم خرج کنی باز هم برای یکی مثل من زیاد است. حالا اگر بخواهم با حقوق حل‌تمربن ایران مقایسه کنم احساس بدی به من دست می‌دهد. من برای یک ترم حل‌تمرین پاسکال ۳۶۰۰۰ تومن می‌گرفتم. یعنی ماهی کمتر از ۱۲۰۰۰ تومن. هر دو هفته ۶۰۰۰ تومن. چیزی حدود ۷ دلار! بقیه ضزب و تقسیمش با خودتان.

این یکی از فرق‌های اینجا با ایران است.
یک فرق نه چندان کوچک که فکر می‌کنم خیلی فرق‌های دیگر را باعث شده!

 

* نه یک ماه! دقت کنید!
** به دلیل یکی از مهم‌ترین بخش‌های فرهنگ غنی ایرانی! هنوز فلسفه این یکی را نفهمیده‌ام. بدفرم اذیتم می‌کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

صحنه ۱ (دانشگاه٬ Ryder Hall):

سر میز غذا نشسته بودیم. کامران گفت: "آقا! شما بانکی غیر از Bank of Amerika نمی‌شناسین؟!" همه با تعجب پرسیدند: "چرا؟" قضیه از این قرار بود که رفته بود حساب باز کند. در یکی از مراحل از او خواسته‌بودند که امضا کند که چون ایران تحریم است نباید این حساب تبادل مالی با ابران داشته یاشد و از این اراجیف. یادم آمد کدام فرم را می‌گوید. فرمی که شش هفت بند داشت که همه‌شان این‌طور شروع شده‌بود. "چون شما ایرانی هستید و ایران....."
کامران هم وسط کار عصبانی شده و آمده‌بود بیرون. تو دلم کلی مسخره‌اش کردم. کلی یه این خندیدم که این بابا دیگر شورش را درآورده٬ خوب امضا می‌کردی می‌آمدی بیرون! نمی‌مردی که! خودم با آرامش تمام کاغذ مربوطه را امضا کرده‌بودم! گور پدر غرور ملی...

صحنه۲ (دانشگاه٬ Ruggle Station):

با یکی از بچه‌های لابراتوار رفته‌بودیم که یک سری آزمایش اطراف دانشگاه انجام بدهیم. کلی وسیله همراهمان بود. آنتن٬ لپ‌تاپ٬ فرستنده گیرنده و کلی خرت و پرت. باید یک آنتن داخل پارکینگ نزدیک آن‌جا قرار می‌دادیم بعد دورتر می‌شدیم و سیگنال را اندازه می‌گرفتیم. کلی وسیله عجیب غریب از سر و کولمان آویزان بود. حین آزمایش دو تا بچه دبستانی از کنارمان رد شدند. به شوخی گفتم که: "بچه‌ها ما می‌خواهیم این پارکینگ را منفجر کنبم! به کسی چیزی نگید!". دوستم هم در ادامه گفت "ببینید این ابرانیه!". تا این را شنیدند پا به فرار گذاشتند و مستقیم رفتند نزدیک‌ترین ایستگاه پلیس آنجا. چند دقیقه بعد افسر پلیس همراه بچه‌ها پیدایشان شد! کلی زور زدیم تا افسر را قانع کردیم که شوخی کرده‌ایم! بالاخره خلاص شدیم. تمام این مدت یکی از یچه‌ها پشت افسر قایم شده‌یود و با انگشت مرا نشان می‌داد و می‌گفت: "تروریست! تروریست!". قیافه‌ام دیدنی بود. می‌خواستم خفه‌اش کنم.

 

 

آن کاغذ پاره را الان امضا نمی‌کنم... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

با دوستش آمده بود. کناری ایستاده بودم. به یاد قدیم نگاهش می‌کردم. یک لحظه برگشت. بلند شد ایستاد. با چشمانم حرکاتش را دنبال می‌کردم. مثل همیشه بود. مغرور ولی دوست‌داشتنی...بی‌نظیر!

غرق نگاه بودم دیدم روبرویم ایستاده... این بار نگاهش مثل قبل نبود. ته چشمهایش یک دایره سفید کوچک می‌لرزید... ... ... هر دو می‌دانستیم قضیه از چه قرار است.

 
خودش را انداخت بغلم... زد زیر گریه. موهایش زا آرام ناز می‌کردم. آرام نمی‌شد. گفتم: "پس دوستت؟!". سرش را بالا کرد. گفت:"فقط پیشم بمان"...

 دیگر هیچ نفهمیدم!  حتی صدای به هم کوبیده شدن در را!

شب بی‌نظیری بود! عالی...
بار آخر چشمم رابستم تا اولین نگاه امشبمان را دوباره تصور کنم...باز که کردم...

...

همه چیز سر جای خودش بود.

تخت سردِ سرد بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک جمله٬ یک کلمه اینقدر روی من تاثیر بذاره. هر بار که یادش میفتم نمی‌تونم جلوی اشکم رو بگیرم. توی وجودم طنینش رو حس می‌کنم. گوشه چشمم خیس می‌شه. یک جمله٬ فقط یکی...

سفرت بخیر داداشی!

داداشی! من دلم تنگ شده... گفته بودی هر وقت دلم تنگ شد کلیپت رو ببینم. ولی هر وقت می‌بینم بیشتر گریه‌ام میگیره... چیکار کنم! اینجا من رفیق ندارم... داداش ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

بوستون٬ بندر دانشگاه‌ها
روزهای نخست در بلاد کفر

بوستون شهر قشنگی‌است. شهری تمیز با مردمی خوشحال باسواد و تقریبا مهربان! خوشحالیشان را من هنوز نمی‌فهمم ولی باسوادند و فهمیده. هر سوراخ شهر که سر بزنی دانشگاهی٬ کالجی یا موسسه‌ی علمی‌ای می‌بینی! پس می‌شود روی شعورشان کمی بیشتر از یک آمریکایی خالص حساب کرد! ولی به اعتراف دوست و دشمن از بفیه مردم اینجا بافرهنگ‌ترند٬ به شدت!

اینجا به اقیانوس بداخلاق اطلس نزدیک است. طبیعی‌است هوایش هم  دمدمی‌مزاج باشد. اگر صبح از خواب بلند شدی و دیدی آفتاب مثل بنز می‌تابد٬ اگر عاقل باشی سایت هواشناسی را چک می‌کنی٬ شاید لازم باشد با خودت چتر ببری! ولی تا بحال که هوا بدک نبوده من باران را دوست ندارم ولی خیلی بهتر از آن بود که تصورش را داشتم. گاه گاهی مه هم شهر رامی‌پوشاند. اگر بیرون باشی خیس خیس می‌شوی در حالی که باران هم نمی‌بارد. اینجا یک رودخانه هم دارند که من هر چه نگاه می‌کنم آبش در جهت خلاف یک رودخانه از سمت اقیانوس می‌آید. در واقع هم یک خلیج باریک از اقیانوس اطلس است که در شهر امتداد یافته. شبیه به این را قبلا در دبی دیده بودم. آنجا به این موجود می‌گفتند:"خور". در مورد زمستان اینجا همین را بگویم که این جناب خلیج رودخانه نام زمستان‌ها یخ می‌زند! من که خودم هیچ تصوری از بندر سردسیری ندارم. زمستان اینجا دیدنی‌است و البته خیلی سخت.

امان از خیابان‌های کج و کوله اینجا. پتانسیل گم شدن ٬اینجا٬ به شدت بالاست. کافی است چند لحظه از تجزیه و تحلیل همزمان اطلاعات نقشه و Google Map و تابلوها دست برداری. این که بعدش کجایی را نه تو دانی و نه من! متروی درب و داغان این‌جا هم داستان خود را دارد. متروی اینجا اولین خط آهن شهری آمریکای شمالی‌است. افتخارش مال بوستونی‌هاست ولی نمی‌دانم ماچه گناهی کرده‌ایم که باید در این قطار هایی که بی‌شباهت به قطار وحشت نیستند این ور و آن ور برویم! البته خداییش کار راه انداز است. تقریبا همه جا می‌شود رفت.

اول که وارد شهر می‌شوی دقیقا یاد الیورتویست و لندن همان موقع‌ها میفتی. اگر هری پاتر را هم خوانده باشی شاید دنبال جاروی پرنده هم بگردی! همه چیز قدیمی‌است. بعضی ساختمان‌ها عهد دقیانوس ساخته شده‌اند و معلوم نیست چرا تا الان سرپا هستند؟!  در آمریکا مردم بوستون معروفند به این که هنوز هم در گذشته زندگی می‌کنند. شاید در نگاه اول خیلی خوشت نیاید ولی وقتی بیشتر اینجا می‌مانی می‌فهمی مردم باشعور یعنی چه! و چرا می‌گویند غرب وحشی!

اینجا٬ بوستون٬ مردم خوب بلدند چطور با خارجی‌ها برخورد کنند. شاید اینجا هیچ‌وقت از خارجی بودنت شرمنده نشوی(اوضاع در ایالات مرکزی آمریکا جور دیگری است) علتش هم معلوم است. این دور و ور ها تا دلت بخواهد خارجی می‌بینی! تا دلت بخواهد... شاید هند سرزنید ۷۲ ملت باشد ولی مطمئنم که اینجا تمام ملت دنیا جمعند که البته خیلی بیشتر از ۷۲ تاست! اگر توی شهر قدم بزنی تنوع قیافه‌ها کاملا مشخص است. درست برابر پیش‌بینی‌ات هم اکثریت از آن چینی‌هاست٬ با اختلاف. اول برایت سوال می‌شود که چرا این همه زیادند این دار و دسته‌ی چشم بادامی؟ چرا تمام شهرهای بزرگ آمریکا محله چینی‌ها یا همان Chinatown دارند؟ اما کافیست به اطلاعات جغرافی‌ات یک نگاه کوچک بیندازی٬ همه چیز دست‌گیرت می‌شود. از هر ۵ نفر در دنیا یکی چینی‌است حالا اگر جمعیت کره و ژاپن را که انصافا کم هم نیست جمع بزنی می‌فهمی چرا بیشتر مردم اینجا (البته خارجی‌هایشان) چشمان تنگی دارند که در نگاه اول چندان احساس خوبی را منتقل نمی‌کند.(این احساس از حس نژاد‌پرستی ملی ما سرچشمه می‌گیرد. باور کن! توی ایرانی چه بخواهی٬ چه نخواهی از روی نژاد افراد قضاوت می‌کنی و اصولا هم که هنر نزد ایرانیان است و بس! نتیجه این می‌شود که بله! من یک نژادپرستم! به همین سادگی.)

بگذریم! مردم این ولایت چند ویژگی خاص دارند:

اول این‌که به طرز اعصاب خوردکنی خوشحالند! به عبارت بهتر شنگولی از سر و رویشان می‌بارد. این روزهای اول به هیجان آمریکا آمدنت شدیدا می‌افزاید.

ویژگی بعدیشان این است که به طور مطلق کاری به کارت ندارند. شاید اگر تهران را با شهرستان‌های ایران مقایسه کنی بگویی تهرانی‌ها کاری به کار هم ندارند. ولی باید بگویم که اینجا تا با کسی کاری نداشته باشی٬ تا پا روی دم کسی نگذاشته باشی٬ تا قانون را رعایت کنی از لحاظ عرفی مجازی هر غلطی بخواهی بکنی... کسی ککش هم نمی‌گزد!

بعدی رعایت مقررات است... مخصوصا مقررات مربوط به ترافیک. انصافا من در این چند روز حتی یک بار هم سرعت زیاده از حد یا از چراغ رد شدن ندیدم. البته تخلفات مربوط به خودم به کنار (چراغ عابر پیاده اصولا به فلان اینجانب هم نبود ولی چند وقتی‌است محض احتیاط و برای حفاضت از خانواده و بستگان درجه یک کمی بهتر شده‌ام! زندگی این‌طوری راحت‌تر است). البته من فکر می‌کنم یک آمریکایی برایش ساده‌تر است که قانون را رعایت کند تا این‌که زیرآبی برود. پس رعایت کردن قانون لزوما با شعور افراد نسبت مستقیم ندارد!

نکته خیلی مهم دیگر خفظ حریم شخصی افراد است. مثلا در کلاس‌های آموزشی تدریس در دانشگاه به شدت توصیه کردند که "آقا جان مادرتان دست به کسی نزنید! خطرناک است!"باید به کسی که خوب نمی‌شناسی دست نزنی و حتی توی چشمش زل نزنی(البته این دومی در کرمانشاه هم باید رعایت شود فرقش این است که اینجا از تو شکایت می‌شود و آنجا طرف مقابل راسا اقدام می‌کند!).

 چاقی ویژگی بعدی مردمان ولایات متحده است. هر چه فقیرتر چاق‌تر! شاید عجیب به نظر برسد ولی چون اینجا غذای ارزان یا همان مزخرف اینها به شدت چاق کننده‌است. و مردمی که پول کمتری دارند بیشتر جفنگیات نوش جان می‌کنند. باید این را هم بگویم که مزخرفات اینها شامل غذاهای معروف‌ترین اسم‌های تجاری امریکاست. نگاهی به ترکیب McDonald و CocaCola بندازید. اینها غذاهای مزخزف آمریکایی هستند.

 ...

مهم ترین ویژگی اینجا این است که اگر کاری داشته باشی و مراحل لازم برای انجام آن کار را که معمولا خیلی ساده هم هستند انجام بدهی حتما کارت به سرعت راه می‌افتد.  چون همه چیز سر جای خود است. از امکانات بهترین استفاده را می‌کنند. طوری که شوتذترین آدم هم به راحتی همه کارش را انجام می‌دهد. شاید به خاطر همین باشد که درصد زیادی از مردم این‌جا در مرحله شوتیت! باقی‌مانده‌اند. چون به بیشترش واقعا نیاز نیست!

نکته آخر این‌که اینجا انقدر چیز هست برای خریدن که کاملا گه‌گیجه می‌گیری. زیاد بودن انتخاب‌ها بعضی وقت‌ها روی اعصاب است. نمی‌دانی کدام را بخری. از همه مهم‌تر اینکه باید نرخ برابری ریال با دلار را هر چه زودتر فراموش کنی وگرنه ماتحت مبارک در هر مرحله خرید خون می‌آید. همه چیز هست ولی به قیمت‌های اینجا. بچه‌ها می‌گویند دو سه ماهی وقتی داری پول می‌دهی سریع به ریال حساب می‌کنی٬ دردت می‌اید ولی بعدا بهتر می‌شود. امیدوارم. هنوز جای خرید امروز درد می‌کند.

همه چیز راگفتم ولی انصافا از این نمی‌توان گذشت. اینجا تقریبا همه جا یک بابایی زحمت کشیده و سرویس اینترنت پر سرعت بیسیم (WiFi) راه‌اندازی کرده. دستشان درد نکند. همه جا. توی توالت عمومی. خانه٬ خیابان یا دانشگاه کافی‌است لپ‌تاپ مبارک را روشن کنی. اینترنت با سرعت فوق‌العاده در اختیار شماست. لذت ببرید! (برای مقایسه به این اعداد توجه کنید. سرعت خط اینترنت تلفنی حدود 56Kbps است و سرعت وای‌فای 54Mbps ! فیلترینگ هم که یخده!)

 

نمی‌خواستم شعبه جدید ویکی‌پدیا را اینجا تاسیس کنم ولی دستور از وطن رسیده بود که تعریف کن پسر! ما هم اجابت کردیم. این‌ها مهم‌ترین چیزهایی بود که این چند روزه دیدم و البته الان یادم بود. چیز بهتری یادم آمد می‌نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

حس غریبی‌است... نمی‌دانی خوشحالی یا نه؟ دلتنگی یا نه؟ هیجان هم نیست! هیچ جور خاصی نیست... ولی مثل قبل هم نیست... مثل...

بنوسیم؟ از چه؟!... از اینجا؟.. از خودم؟. از...هنوز هم نمی‌دانم! نوشتن چارچوب می‌حواهد. باید بدانی چه می‌خواهی بگویی... همین جور بخواهی بزنی به آب می‌شود همان کس‌شعر های عصر تعاونی!   

شصت بار می‌نویسی و پاک می‌کنی... آخر هم فقط همین می‌ماند:

اینجا همه چیز خوب است... خوبِ خوب!

یادت می‌آید که: جز این هم قرار نیست باشد... تو را هم برای همین آورده‌اند اینجا... نفهم!

......!


اینجا همه چیز سر جای خودش است٬ الا من لامصب!

...

یک جای کار ایراد دارد ولی همه چیز درست می‌شود! همه می‌دانند! تو هم می‌دانی... ولی بهتر است باورش هم بکنی...

......

....

..

اما...

اینجا همه چیز خوب است... خوبِ خوب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هومن  |