بعضی وقتها یه ورق کاغذ سفید از صد تا دفتر بیشتر حرف داره...
"خاطرات شمال..."
---------------------------------------------------------------------------------------------
هفته پیش شمال بودم. بعد از کلی وعده و وعید بالاخره رفتیم. با مسی و احسان و امیر فروغ ( همان تیم همیشگی) و این بار با همراهی مصطفی نویدی.
رفتنمان هم در نوع خودش جالب بود. اول که ماشین مسی تعمیرگاه بود و باید ۱۲۰ هزار تومن میسلفیدیم که بیرون بیاید٬ بعدش هم که اصلا پول برای خرج خودمان هم نداشتیم ولی با روداری و تلفن های پیدرپی ( که دیگر حسابی در این زمینه حرفهای شدهایم ) پول ماشین و سفر جور شد. دست علی عبدی٬ آرش بهبودی٬ هادی نژادعینی٬ بهنام طالبی و امیر غفوری درد نکند که خرج ما را دادند. قرار است به زودی پولشان را پس بدهیم.
اولش رفتیم بابلسر و شب اول را آنجا خوابیدیم٬ فردایش هم به سمت چالوس حرکت کردیم. کامیار و مجتبی و حامد هم آنجا بودند. دقیقا همان روزهایی بود مه پارسال با حامد و مسی و کامیار رفته بودیم شمال! مثل این که من هر سال باید این تاریخ شمال باشم - از اول دانشگاه تا الان که هر سال مهرماه شمال بودهام- من با حامد حرف نمیزدم و رفتن پیش آنها کمی اذیتم میکرد. ولی بالاخره آنها راهم دیدیم و من خیلی خیلی ساده - طوری که اصلا فکرش را نمیکردم- با حامد آشتی کردم. اصلا نفهمیدم چطور شد! بعد از آن هم کمکم با هم حرف زدیم ولی هنوز هم اصلا به اندازه قدیم ندار نیستیم و فکر هم نکنم که بشویم. ولی بعد از اضافه شدن به بچه ها سفر حال و هوای بهتری گرفت. کلا خوش گذشت. مخصوصا به من که خیلی هوس دریا کرده بودم. کلی حال کردیم. از لب دریا گرفته تا جوجهای که در جنگل خوردیم. سیبزمینی زیر ذغال٬ بزن و برقص٬ شر و ور های همیشگی که خیلی وقت بود در کنار هم نگفته بودیم! ( من را یاد روزهای قشنگ ۳۱۰ ٬ ترم ۳ و ۴ میانداخت)٬ جنگل عباسآباد که واقعا محشر بود٬ منظرههای بینظیر کلاردشت٬ هوای معرکه همه و همه... خیلی حال داد. از همه مهمترش این بود که بعد از مدتها دور هم جمع شده بودیم. من اینش را از همه بیشتر دوست داشتم. جای کیارش و شیرین هم خالی... میدانم که آنجا حتما بهشان خوش میگذرد ولی خیلی دوست داشتم آنها هم باشند.
چیزی که یک کمی در طول سفر اذیتم کرد این بود که بعضی ار بچهها اخلاق سفر را بلد نیستند. شاکی شدن و غر زدن در سفر اصلا خوشایند نیست. من که سعی کردم که هم به من و هم به بقیه خوش بگذرد. یک دلیل آشتی کردنم با حامد هم همین موضوع بود. در بین بچه ها مسی واقعا این قضیه را خوب درک میکند. واقعا بچه خوشسفری است.
شنبه صبح رفتیم عباسآباد و کلاردشت و از همانجا برگشتیم سمت تهران. ساعت ۷ بود که رسیدیم تهران٬ رفتیم خانه حامد این ها و شام خوردیم.فردای آن روز هنوز هم از حال و هوای شمال و سفر و عشق و حال در تیامدیم! تا لنگ طهر هم خوابیدیم بعد هم زدیم بیرون و تا شب این ور آنور چرخیدیم٬ ساعت ۸ هم رفتیم سینما."گیلانه".من خیلی خوشم آمد. بعدا در موردش مینویسم.
حالا ما چند نفر ماندهایم و ۲۳۰ هزار تومن قرض. که من بدبخت باید ۱۲۰ تومنش را بدهم! حالا که مستی از سرمان میپرد میفهمیم دنیا دست کیست!
------------------------------------------------------------------------------------------
پنج شنبه writing یک تمام میشود. باید امتحان بدهیم. ار آن مهم تر باید ۳۰ هزار تومن دیگر جور کنم.
شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت!
یک کلاس listening را هم به خاطر شمال نرفتم. کلا کمی دور افتادهام. بهتر خواهم شد!
یک خبر بد : یکی از همکلاسی ها رفتهبود و TOEFL داه بود. میگفت خیلی سخت است!
خبر خوب : شیرین جواب mail ام را داد و حرفهای خوبی زد. کلی امیدوار شدم هم به خودم و هم به کمک او.
-------------------------------------------------------------------------------------------
چند روزی نبودم! از امروز هستم!
دیگر هیچ...
با هزار بدبختی TOEFL ثبت نام کردم.پول که نداشتم بعد از کلی رایزنی و جرزنی و تلفن این ور و آن ور و کلی پرس و جو! پول جور شد. دست عبدص درد نکند٬ ۱۰۰ هزار تومن از او گرفتم. تازه خودش هم با ماشین آمد دم بانک و داد دست خودم. خیلی حال داد. خودش هم نمیفهمد که چقدر به من حال داد امروز! راستش دلم هم برایش تنگ شده بود. عبدالصالح از آن بچههایی است که بیدلیل دوستشان دارم ! نه بیدلیل بیدلیل هم. منظورم این است که از صمیم قلب دوستشان دارم! از این بچهها واقعا کم پیدا میشود.
۵۰ دلار هم از امیر غفوری گرفتم به انضمام پول عبدص رفتم دودستی٬ تازه با کلی خواهش و التماس ریختم به حساب سازمان سنجش! آخر وقت ثیتنام دقیقا سه روز پیش تمام شده بود و من هنوز در خواب خرگوشی بودم و تو زهن خودم داشتم ۲۸ آبان امتحان میدادم. من هنوز هم آدم نشدهام! پانس آوردم این بار بخیر گذشت.
---------------------------------------------------------------------------------------------
این چند روز میلاد به همراه پدر و مادرش تهران بود. برای درست کردن کار انتقالیش به کرمانشاه آمده بود. کارشان تقریبا درست شده و فقط من باید نامه نهایی را پیگیری کنم. خدا کند که درست شود و دایی اینها از نگرانی دربیایند.
این مدت با هم کلی بیرون رفتیم. بیشتر با عرفان و مصظفی. یک شب خانه عرفان اینها خوابیدیم و شب بعدی هم خوابگاه. خوابگاهی که تازگیها موکت تازه هم شده است و سر و شکل متفاوتی گرفته.
---------------------------------------------------------------------------------------------
امروز رفتم تئاتر چوب به دستها. به اندازهی "مصاحبه" خوشم نیامد ولی جالب بود. پیام شیرویه فوقالعاده بازی میکرد و بازی مهدی شریف هم خیلی خوب بود. بقیه به اندازه این دو خوب نبودند. شهاب که هنوز هم از حال و هوای "باران" در نیامده. بهمن هم که خیلی خشک بازی میکرد. یک چیز مهم درباره این کار این بود که صحنه همیشه خیلی شلوغ بود. یعنی در هر لحظه ۶ ۷ بازیگر روی صحنه بودند که با سن کوچک آمفی تئاتر همخوانی نداشت. به نطر من البته. نی که خیلی سواد تواتری ندارم و دارم تا حدی شکمی یا بهتر بگویم حسی حرف میزنم. بعد تئاتر هم اجرای اصلی یا همان مسخرهبازی اصلی را دیدیم. حسابی خندیدم!
الان مصطفی نویدی خوابگاه منتظرم است. بهتر است منتظرش نگذارم!
فعلا.
خیلی وقت تلف میکنم...
---------------------------------------------------------------------------------
امروز استاد listening نواری از سری نوارهای petterson را برای تمرین انتخاب کرده بود! فهمیدم که هیچی بارم نبست! سخت بود انصافا.
---------------------------------------------------------------------------------
شهاب ثبتنام کرد. البته میدانستم که کارش تقریبا درست شده ولی امروز که مطمئن شدم خیلی حال کردم. خدا کند که یک کمی٬ فقط یک کمی آدم شود! تمام امیدم به امیر و آرش است که رهایش نکنند. بهشان اعتماد دارم.
--------------------------------------------------------------------------------------
جمعه قبل از ناهار فوتبال زدیم. خیلی حال داد. بعد از مدتها یک کمی دویدم. آمادگی بدنیم خیلی بهتر شده. کمی به خودم امیدوار شدم.
شبش هم با امیر و آرش و سپهر رفتیم بیرون. اول یک سر رفتیم پارک طالقانی. هوایش معرکه بود. خلوت و ساکت. از آن محیطهایی که آدم هوس میکند چندین ساعت بدون اینکه سکوت را بشکند بنشیند و به هرچه دوست دارد و ندارد قکر کند. البته تنها. بعدش هم رفتیم پارک ملت. یک دست والیبال هم زدیم!
کلی مسخرهبازی درآوردیم. از دوی سرعت گرفته (خداییش خوب دویدم!) تا مسابقه ایستادن روی قوطی ابمیوه! یاد سالهای اول دانشگاه افتادم. چه حالی کردیم آن وقتها٬ یادش بخیر...
یک فیلم هم دیدم! یعنی در واقع دو فیلم. وای دومی خیلی حال داد. اول mexician را دیدیم. ابازی براد پیت. بد نبود. شب هم Bridget Stones's Diary را دیدم. خیلی قشنگ بود. آدم وقتی انگلیسیها را که همیشه در ذهنش آدمهای عصا قورت داده و مودبی تصور میکرده٬ در حال مسخرهبازی و بد و بیراه گفتن به هم ببیند٬ تازه با آن اهجه خاصشان! خندهاش میگیرد خوب. جدا از اینها طنز موقعیت هم در تمام طول فیلم نمیگذاشت خوایت بگیرد. از دیدن Briget Stone's diary راضیام.
--------------------------------------------------------------------------------------
باید این روزها پول ثبتنام TOEFL را جور کنم. یک تومن هم ندارم. خرج زندگی هم که حسابی بالاست! باید بجنبم! نکند تافل آخر آبان پر شود.
امین هم هنوز رزومهاش را نفرستاده. امید جان بجنب عزیزم! (این هم از آن عزیزمهای مخصوص و کار راه بیاندار بود.)
...
چون قافیه تنگ آید
شاعر به جفنگ آید!
مگرنه؟!
پس فعلا ساکت!
دارد سرم به کارهایم گرم میشود...
-----------------------------------------------------------------------------------------
مشغول CV هستم. کمکم دارد یک سرو شکلی میگیرد. بد هم نیست. رزومهی بدی نشده. باید یک نسخه از امین بگیرم ببینم آن پروژههایی که با هم انجام دادیم را چطور نوشته. هر چه باشد او امین است و در این موارد قابل اعتماد و البته خفن!
------------------------------------------------------------------------------------------
امروز بعد از چند وقت خوابم به مشکل برخورد. خیلی وقت بود که احساس کمخوابی و خستگی مفرط -دقیقا وصفالحال الان من٬ گیج میزنم- نداشتم. ولی به خاطر دودره بازی دیشب مجبور شدم که تا ساعت ۶ به جمله بسازم! آن هم به زبان اجنبی! خداوکیلی سخت بود. تا ۶۰ جمله نوشتم جانم بالا آمد. بدی دیگرش این بود که باید ۹ صبح بیدار بودم و ۱۰ سر کلاس! به هر زحمتی بود انجام شد ولی چیزی که برایم ماند خستگی مفرط تا همین الان بود. الان جان ندارم بنویسم!
البته من که عادت دارم به این مسائل. مگر ندارم؟
کلاسهای زبان هم که بیرحمانه تمرین میدهند. کلی جملهسازی برای جلسه بعد تازه نوارها هم هست!
------------------------------------------------------------------------------------------
فردا جمعه است. نمیتوانم بیایم نت. پس کارها و البنه شیطنتها هم تعطیل! با مصطفی نویدی قرار فوتبال گذاشتیم. خوابگاه. حشی هم گفت میآید. حالی بکنیم!
------------------------------------------------------------------------------------------
امروز مادر زنگ زد.حالش خوب بود. البته میگفت مریض شده ولی باز هم خوب بهنظر میرسید.
روزهای کم خاطره!
--------------------------------------------------------------------------------------------
کلی نوشته بودم. همهاش پرید. حسش را ندارم دوباره بنویسم. میگذارم برای بعد.
فقط این که هیچی پول ندارم.
اوضاع بدی است! کلی خرج دارم. طلب هایم هم وصول نمیشود. امروز از علی دیو... هم ۱۰۰۰ تومن قرض کردم. کلی خجالت کشیدم ولی چارهای نبود. کسی نبود و من باید تا نیم ساعت دیگر سر کلاس میبودم. این هم راهی است. ولی باید امشب پس بدهم. اگر ندهم خیلی بد است.
برای فردا باید ۶۰ جمله شیوا و بلیغ انگلیسی بنویسم که البته همه compound باشند. برای اطلاع ز طرز تهیه رجوع شود به جزوه نوشته شده در جلسه اول کلاس writing . کار سختی است. ولی احتمالا بیارزد. امیدوارم. استاد listening هم که هر جلسه مقادیر زیادی پیادهسازی نوار را به سمت پاچه ما هدایت میکند بلکم ما بهتر انگلیسی بشنوبم. تازه میگوید این هنوز warm up است. وای به حالمان وقتی گرم شویم. دهنمان صاف است٬ یحتمل.
---------------------------------------------------------------------------------------------
دارم resume ام را آماده میکنم. کمک دوستان لازم است.
دیگر هیچ!
امروز روز آرامی بود...
-----------------------------------------------------------------------------------------
کلاس writing هم شروع شد. امروز اولین جلسه را رفتم. نکته جالب کلاس استادش بود. یک پسر جوان و شوخ و شنگ که آدم در برخورد اول از او خوشش میآمد! اسمش هم خیلی جالب بود : «اشک». با توجه به قیافهاش حدس زدم که ارمنی باشد و وقتی که دو سه جا مثال از کتاب مقدس آورد کمکم مطمئن شدم که حداقل مسلمان نیست. استاد شوخی است و نسبتا باسواد. شیوه اداره کلاسش هم جالب است. اصلا از سوال کردن خوشش نمیآید. ولی تقریبا همهچیز را میگوید. من که خوشم آمد!
-----------------------------------------------------------------------------------------
امروز یک سر رفتم جمهوری که ببینم بالاخره چه بلایی سر این دوربین آمده؟ مغازه اول که رفتیم تا دوربین را دید گفت که : وامصیبتا! این که له شده... خیلی خرجش میشود٬ من خودم تعمیرش میکنم!
نگاه معنیداری کردم و زدم بیرون.
خوشبختانه نمایندگی فروش sony را پیدا کردم و اطلاعات لازم را گرفتم. باید بروم شهر آرا. دفتر مرکزی تعمیرات sony . ولی گفت چیز مهمی نیست! مشکل خاصی ندارد. حول و حوش ۲۰ هزار تومن خرجش میشود. مخم سوت کشید! آخر چرا؟ البته پول تعمیر را باید حسین عموشاهی بدهد که دوربین ما را ناقص کرد. ولی باز هم خیلی زیاد است.
راستی توی همان مغازه اول دوربین مورد علاقهام را دیدم. به بازار ایران هم آمده! یک canon کوچولوی ناز که زوم 12X آن هوش ار سر من یکی که میپراند. قیمت کردم. ۴۷۵ هزار تومن. منصفانه است و زیاد. خیلی دوست دارم بخرمش. پولش را هم دارم ولی toefl و Aplly هم هست. کلی خرجم میشود این مدت٬ پس زوم 12X فعلا تعطیل!
-----------------------------------------------------------------------------------------
انجمن این روزها واقعا اسلامی شده است!!!
برنامه دیدار با مراجع عظام !
دیدار با بازماندگان جنگ تحمیلی !
نمیدانم رضا بخشی این ها چه میکنند ولی واقعا این یکی دیگر نوبر است! باباجان درست که الان دولت و مجلس و همه کوفت و زهرمارها دست بسیجیهاست ولی به خدا دلیل نمیشود که انجمن را هم بسیج کنیم! فکر کنم برای ارتش آنها ۲۰ ملیون نفر کافی باشد. نیست؟
آرش صادقی راست میگوید. تا وقتی که ماها (منظورم جماعت قبلی انجمن است) بیرون باشیم باید انتظار همه این اتفاقات را هم داشت. یکی دو ساعت پیش بچه های قدیمی جمع شده بودند. همه شاکی که این چه مزخرفاتی است به اسم انجمن به خورد بچهها میدهند. آن هم اول سال که ورودیهای جدید مثلا قرار است جذب شوند! یکی دو تا حرکت رادیکال هم کردند (کردیم!). از پاره کردن اعلان های برنامههای مذکور تا زدن آگهی ترحیم برای انجمن فعلی. میماند برای جلسه شورای عمومی بعدی که قول میدهم خیلی از همین بچهها دودرش کنند. آرش راست میگوید.باید هم همین بشود!
فعلا...
بدبخت شدیم!...
پرونده هستهای ایران به زودی به شورای امنیت میرود! خدایا چه کنم از دست این مردم که چشمشان را بستند و دهانشان را وا کردند و به این احمق رای دادند که به جای پیشنهاد سازنده و کاری از تریبون سازمان ملل استفاده میکند و برای ظهور آقا امام زمان دعا میکند! حالا من بدبخت چهکار کنم. مگر میشود توی این شرایط اصلا به فکر Admission و از آن مهمتر ویزا بود. واقعا که!! دلم خوش بود. کلی برنامه ریختهبودم.
الان با تمام وجود آرزو میکنم که ایکاش آمریکا حمله کند. نه اینکه از جنگ خاطره خوبی داشته باشم! بالاخره هر چه باشد جنگ را دیدهام. سختیاش را... بدبختیهایش را... دربهدریهایش.... (هر چند اگر جنگی بشود مطمئنا با آن قبلی متفاوت است. میدانم.) ولی اگر تحریم کنند چه. واقعا اگر دقیق فکر کنی وحشتناک است. دیگر فقط آمریکا نیست که تحریم میکند که ما دلمان خوش باشد بقیه هستند. همه با هم تحریم میکنند! همه! آن موقع دیگر شوخی در کار نیست. در کره شمالی همیشه قحطی است حتی اگر بهترین شرایط ریزش جوی و آبوهوایی را داشته باشد! اگر به چرایش فکر کنیم پشتمان باید بلرزد! آن وقت است که آدم میگوید : اشکال ندارد بگذار وعده بعدی آمریکای جهانخوار باشیم!
البته میدانم اگر حمله ای صورت بگیرد وضع ما بهتر از عراق فعلی نخواهد بود. قتل و گشتار و ترور و ک.فت و زهر مار. مطمئن هستم ایران چند برابر عراق فدایی دارد که مغزشان را قبلا شستهاند و هر کاری میکنند. نمیدانم ! اوضاع بدی است. باید نشست و دید.
----------------------------------------------------------------------------------------------
کمی موسیقی :
مانیفست گوش میدهم! مانیفست گوگوش! آلبوم جدیدش است. به نظر قشنگ میرسد. این گوگوش همیشه کاردرست بوده. البته این بار کمی فمینستی خوانده !
آلبوم جدید سیاوش را هم شنیدم. بقیه خیلی خوششان نیامده ولی من دوستش دارم. مخصوصا «تصور کن» را خیلی دوست دارم. بار اول که شنیدم قسمت عمدهاش حفظم شد. سیاوش همیشه یکی ذو تا Ace دارد که رو کند.
امروز صبح با مصطفی بودم. توی سمندش که مینشینم در اولین فرصت میروم سراغ آهنگ دوم از فولدر ۱۶ سیدی گوگوش قدیمی! (البته هیچ کدام از ترانههای فولدر ۱۶ مال گوگوش نیست).ترانه مورد علاقهام!. اسمش را دقیق نمیدانم ولی ترانهای از شهیار قنبری است. اسمش هم باید این باشد: « لالا لالا دیگه بسه! گل لاله... » واقعا زیباست! به نوعی وصف حال الان ایران است. امروز هر چه گشتم که توی نت پیدایش کنم نشد مثل اینکه تا آرش و شهرام شبپره و .... مانده باشند کسی شهیار قنبری گوش نمیکند!
« نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره!
بخون با من،بیا با من،نگو دیره!
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره! »
------------------------------------------------------------------------------------------------
میترسم!
...
دیگر هیج!