زندگی جریان دارد.......
---------------------------------------------------------------------------------------
امروز روز معارفه ورودیهای جدید بود. با وجود این که باید میرفتم نوارهای کلاس زبان را که کیفیتشان یک چیزی ورای افتضاح بود را پس بدهم ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم دانشگاه و تا حالا هم هستم! نکتهای که وجود دارد این است که من دست از این کارها٬ منظورم جنگولکبازی است برنمیدارم! امسال باز هم رفتم برای درست کردن غرفهها. البته با یک تفاوت بزرگ. نه برای دانشکده برق. خیلی دلم میخواست که برای برقیها کار کنم ولی چه میشود کرد٬ تا وقتی که فکر میکنند من آدم نابابی هستم و .... جای من فعلا آنجا نیست. به خاطر کارو امسال برای ریاضی کار کردم یعنی در واقع قرار بود که من ایده بدهم و آنها اجرا کنند ولی آخرش همه کارها را خودم انجام دادم. آخر هیچی بلد نبودند! واقعا هیچی! اصلا نمیخواستند کار کنند. برای چیز دیگری آمده بودند! یاد ان روزهای خودمان افتادم. چقدر انرژی... چقدر ایده... چقدر تلاش... چقدر حال میکردیم! یادش بخیر! غرفه ریاضی بد نشد. یعنی ضعیف بود ولی واقعا بچههاشان پایه کار نبودند و امکانات هم که هیچ! زدیم رفت.
-----------------------------------------------------------------------------------------
تقریبا کسی خوابگاه نیست. منم و هادی. بقیه هرکدام جایی رفتهاند. احسان و علیرضا رفتهاند شمال. امیر قزوین و هامون هم ارومیه است. دلم برایش تنگ شده. خیلی وقت میشود که رفته. کارو میگفت که تا یک ماه دیگر برنمیگردد! انصافا خوب وقت میگذارد. میدانم که موفق میشود. خلاصه اینکه تنهام.
با هادی یک یخچال هم از راهرو دودر زدیم. توی سالن مطالعه بیمصرف افتاده بود. اول فکر کردم خراب است ولی زدمش به برق٬کار میکرد. هادی را صدا زدم آوردیمش داخل اتاق. قرار شد که اتاق ما باشد و من هم یک کلید اضافی برای هادی بزنم که بتواند وقتی نیستم بیاید استفاده کند! امروز کلید را زدم. باید برویم تمیزش کنیم. فعلا که بوی گند میدهد!
------------------------------------------------------------------------------------------
الان دارم با شیرین chat میکنم! داشتم خذعبلاتم را بازخوانی میکردم که یکهو یک پنجره با محتویاتی توی مایههای سلام باز شد...سمت بالا چپ را که نگاه کردم ناخودآگاه لبخند زدم.
Shirin Eghtesadi
خیلی خوشحال شدم. الان هم دارم ازش قول میگیرم که برای Apply کمکم کند!
....
قول داد که کمک کند. نکات مهم را هم برایم گفت. امیدوارم که کارها درست پیش برود. امید من به بچه های آنور است. شیرین٬ کیارش-که البته الان از دست طوفان ritta فراری است-٬ امین و حتی وحید ارباب. TOEFL خیلی مهم است. اوضاع listening ام خوب نیست. درستش میکنم. باید درستش کنم! زبان را نباید دودر کرد.
امروز سپهر نعمتی چیزی گفت که خیلی امیدوارم کرد. گفت که دوست برادرش در یکی از دانشگاههای آمریکا (فکر کنم وینسککانتین!!! یه چیزی توی این مایهها) استاد است و قرار شده که برای ترم بعد دانشجو بگیرد. حتی به برادر سپهر هم گفته که تو بیا. حالا سپهر گفت که اگر تو بخواهی میشود یک کارهایی کرد. پیگیر میشوم٬ اگر بشود که خیلی عالیاست. خیلی...
چند روزی نبودم٬ تلافیاش را درآوردم! تا بعد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هومن
امشب برمیگردم....
نکته ای که وجود دارد این است که باز هم جیب بنده پر از خالیاست...
فکر نمی کنم تا موقع رفتن چیزی بنویسم. شاید هم نوشتم! ولی خبری نیست!
بالاخره cd کامل (full album) ابی را از بهداد گرفتم! این مدت حالی بکنم با آهنگهای قدیمی.
یکی پنج شش تومن ندارد به من بدهد؟! برگردم پس میدهم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 6 بعد از ظهر  توسط هومن
امروز اصلا سرحال نبودم....
---------------------------------------------------------------------------------------------
۴۵۰۰۰ تومن دیگر هم سلفیدم که ثبت نام زبانم قطعی شود. (خداوکیلی این زبان هم مهمترین موضوع زندگی من شده). امروز اتفاق جالبی (شاید هم نه چندان جالبی) افتاد. من دیشب ۱۰ هزار تومن از هامون قرض کردم و گذاشتم روی پولی که قرار بود به حساب کلاس بریزم. چون یک مقدار از پول را با مصطفی خرج کرده بودم٬ یعنی در واقع خرج دندانپزشکی او شده بود.۶۰۰۰ تومن رو گذاشتم روی پولهای باقیمانده و بقیه را هم گذاشتم داخل جیب بغل "من باب خرج در امورات معمولی زندگی!" .صبح بعد از کلی کشمکش با بدن کوفته که از سرمای کولر و نم آن نمیتوانست تکان بخورد خودم را رساندم به بانک مربوطه و خوشحال پول جیب عقبی را دادم به آقای تحویلدار که "بگیر و خوش باش و ما را رقعتی ده برای آموزشکده زبان". طرف هم پول ها را شمرد و بعد از چند نگاه تقریبا عاقل اندر سفیه! گفت ببخشید این که ۴۲ هزار تومن است!؟ برق از کله مبارکه پرید. مثل این که در محاسبات اشتباه کرده بودم. بعد از سپری شدن بازه بهتزدگی ناگهان چشمم برقی زد و ۳ هزار تومن دیگر هم از جیب بغل (که ذکرش رفت!) درآوردم و به آقا دادم. کلی هم با خودم حال کرذم که بابا تو چقدر خفنی که دیشب فکر اینجایش را هم کرده بودی. قضیه بانک و آموزشگاه به خوبی و خوشی تمام شد. من هم خوشحال و البته بیخبر رفتم پی بقیه کارها. بگذریم٬ میدان تجریش بودم که کارهایم تمام شده بود و خواستم که برگردم دانشگاه! دستم را داخل جیبم کردم و پولهام را نگاهی انداختم. ۲۰۰ تومنی٬ ۱۰۰ تومنی و پنجاه تومنی.... از هر کدام یکی! مجموعا ۳۵۰ تومن وجه رایج. با این پول عمرا نمیشد سوار تاکسی آزادی شوم. در حال چهکنم! چهکنم! بودم که به ذهنم رسید که ارزانترین وسیله (غیر اتوبوس البته که من خیلی با اتوبوس سوار شدن مشکل دارم! تمام این سالها که تهران بوده ام کمتر از تعداد انگشتان دست اتوبوس سوار شدهام!) مترو است و نزدیکترین ایستگاه میرداماد. پس پیش به سوی مترو! سوار تاکسیهای ونک شدم و پیش خودم حساب میکردم که بعله!...۲۵۰ تومن تا ونک٬ ۱۰۰ تومن هم میماند برای ابتیاع بلیت مترو! وقتی از تاکسی پیاده شدم. اتفاق خیلی خوبی نیفتاد! به راننده گفتم :"ببخشید آقا٬ چقدر تقدیم کنم (مرا میگویی ۲۵۰ تومن را آماده کرده بودم که بدهم!)؟ گفت: "قابل ندارد! ۴۰۰ تومن!". دیوانه شدم! بعد از کلی سرخ و سفید شدن ۱۰۰ تومن بلیت مترو را هم به راننده دادم و گفتم که ببخشید بقیهاش را ندارم! انصافا غر نزد و رفت. حالا بعدش چه گفته من نمیدانم و نمیخواهم بدانم! حلال من مانده بودم و یک فروند موبایل و تن خسته و اعصاب خورد و البته چند عدد جیب خالی بدون حتی یک تومن. و مسیر هم که خیلی زیادتر از این بود که با آن شرایط پیاده بروم (من قبلا این مسیر را پیاده بارها رفتهام! اما واقعا حسش نبود!). من هم بالاجبار پیاده به سمت تنها امیدم٬ ایستگاه مترو که چند صدمتری پایینتر بود راه افتادم. به ایستگاه که رسیدم برای هزارمین بار جیبهایم را چک کردم که ای... شاید یک مقدار مانده باشد...ولی...هیچی نبود که نبود!. داخل ایستگاه٬ شاید ۱۵ دقیقه دم باجه فروش بلیت این پا و آن پا میکردم تا آخرش رفتم و از اقایی که آنجا بود بلیت خواستم و ماجرا را برایش تعریف کردم! البته گفتم که پول خیلی درشت همراهم هست! (؟) او هم لطف کرد و یک قطعه بلیت که آنموقع برای من حکم طلا را داشت به من داد. جالب اینجا بود که برای خریدن بلیت حتی به سرم زد که از صندوق صدقات پول در بیاورم! آخر یک ۵۰۰ تومنی دقیقا بعد از شکاف صندوق گیر کرده بود و به من چشمک میزد! حتی سعی کردم که با کلید درش بیاورم! اما بیدقتی کردم و جلوی چشمهام افتاد.
بالاخره بعد از تمام این ماجراها وقتی به ایستگاه مترو شریف رسیدم٬ خیلی خوشحالتر از ۴۰ دقیقه پیشم بودم!
نکت مستخرجه :
۱- پسر جان! اتوبوس مگر چهاش است؟!
۲- حساب پولهایت را داشته باش... به هر چه اعتقاد داری قسم!
۳- این روش divert کردن موبایل روی شماره نامعلوم و الکی خیلی اعصابخورد کن است. حساب مصطفی را میرسم!
۴- هنوز آدمهای خوب خیلی کم نشدهاند!
۵- تو غلط میکنی که.....
هنوز هم کلی بدهکارم! اوضاع ریالی چندان مساعد نیست!
------------------------------------------------------------------------------------------------
خانه رفتنم در پردهای از ابهام قرار گرفت! چون ممکن است که کلاس listening بنده از همین چهارشنبه شروع شود. فردا صبح مشخص میشود! اگر شانس بیاورم و چهارشنبه کلاسی در کار نباشد فرداشب راه میافتم! و الا که میماند برای هفته بعد٬ از شنبه تا سه شنبه.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
"میشود اصلا برای وسایل دیگران ارزش قائل نبود و همچنان کتاب را بیشتر از ۱۲۰ درجه باز نکرد!"
جمله فوق از خودم است!
دیگر هیچ!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط هومن
روزمرگی مفرط....
دوم مهر کلاس زبان خواهم رفت. به شرط این که تا پسفردا ۴۵۰۰۰ نومن دیگر جور کنم. امروز رفتم پول کلاس writing را بدهم دیدم که ملاس listening هم آزاد شده. باید تا پسفردا پولش را به خزانه آریانپور ! بریزم. احنمالا سری به خانه میزنم. دلم برای کرمانشاه تنگ شده. به محض پرداخت شهریه فرار میکنم خانه. چند روزی...
امروز حسابی خستگی به تنم ماند. قرار بود که اتاق را عوض کنم و بروم پیش کارو اینها. با تلاش تمام وسلیلم را جمع و جور کردم. اثاث کشی همیشه کار سخت و نچسبی بوده. کلی خسته شدم. ولی در آخرین لحظه قضیه ناهماهنگ شد و من یک ترم دیگر در ۳۱۰ ماندم. ۳۱۰ ای که دیگر با اتاق هامون و کارو دو اتاق فاصله ندارد. کمی هم خستگی فوتبال دیشب به تنم مانده. حوصله پهن کردن دوباره وسایلم را ندارم. ای کاش احسان زودتر بیاید یک سر بیرون بریم. نکته فابل ذکر دیگر این است که امروز برخلاف یکی دو هفته گذشته بیشتر از ۱۰۰۰۰ تومن توی جیبم پول دارم٬ و این در نوع خودش اتفاق خیلی جالب و هیجانانگیزی است!.
با حسین صحبت کردم. بیشتر از نتورک. فعلا که کمی سرد شده. شاید هم خیلی. حق دارد! خیلی زحمت کشید ولی پولی گیرش نیامد. ببینیم چه پیش میآید. من هم که واقعا نتوانستم حمایتش کنم. به دلایلی که.... ولش کن....
داشتیم صحبت میکردیم. بحث زیدبازی شد و از این حرفها که یکهو حرف دانیال و هانیه را پیش کشید که خواستگاریش رفته و فلان و بهمان و توی فرودگاه اله و بله. گفتم تو از کجا این حرفها را میزنی؟ حدسم کاملا درست بود: پویا محبوبی! گفتم که او از کجا آورده؟ گفت : MZ . دیوانه شدم! چرا باید یک همچی کاری بکند؟ خیلی از دستش شاکی شدم! تا از این آدمها پیدا میشود هر چند تا نهایت عصبانی میشوی و خونت به جوش میآید ولی باید به آدم مزخرفی مثل م.ر. حق داد که بگوید.... اه.... اعصابم به هم ریخت.
این MZ بار اولش نیست که از این غلط ها میکند. تازگی ها گند یکی دیگر از همین خوشمزه بازیهایش درآمده بود. وافعا این بشر را نمیشود درک کرد. خیلی احمقی....!
دیگر هیچ!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هومن
امروز صبح به احسان می گفتم که بازدهی اجتماعی ساعتهایی که بیدارم دارد به صفر میرسد... ساعت ۱ ظهر بیدار میشوم تا ۶ صبح بیدارم. تایید کرد و کلی خندید!
راستی امروز بالاخره گره کور نتیجه امتحان زبان ما هم گشوده شد و ما افتخار ورود مستقیم به دوره های TOEFL را پیدا کردیم! مبارکم باشد. البته کلاس writing از ۲ مهر شروع میشود و هنوز برای listening هیچ جای خالیای وجود ندارد! حداقل تا ۱ ما دیگر... این هم از شانس ما ! در ضمن فعلا هم باید ۳۰۰۰۰ تومن ناقابل هم بسلفم! تا بعد که بیشتر هم میشود. در این اوضاع به هم ریخته مالی این هم خودش دردسری است. تازه با توجه به تاریخ شروع و پایان کلاسها فکر کنم توفیق اجباری یک مسافرت به دوبی هم نصیبم شده. این هم خرج اضافی... آهای کسی کارگر نمیخواد!
امروز یا امشب... خیلی مهم نیست!.. با هیوا چت کردم! جالبی چت با اخوی این است که قدرت چرت و پرت گویی آدم شصتاد برابر میشود. اصولا من و هیوا آدمهای نسبتا مسخرهای هستیم ولی چت کردن با این موجود خیلی بیشتر حال میدهد! جدا اینجور خندیدن هر از چند گاهی لازم است.
امروز توی دانشگاه یک پرس موتور سواری هم کردم! بیچاره آقای پستچی که آمده بود توی بوفه یک چیزی بخورد به پست من خورد. من و مهدی غازیانی هم سوار موتور آقا شدیم و یه دوری توی دانشگاه زدیم! یادش بخیر.. یاد زمان سیمولینک افتادم. با یک موتور جهانرو که تنها ویژگیش اتوماتیک بودنش بود نصف شب چه کارها که داخل دانشگاه نمیکردیم! هنوز یادم نرفته که با "ممد معینی" و البته موتور چطور روبروی بوفه زمین خوردیم و تا ساعتها پاهایم از مغزم فرمان نمیگرفتند.
احساس میکنم که باز هم دارم به هومن قبل از عید تبدیل میشوم. یک موجود بدون ویژگیای به اسم "سیرمونی". بعد از رژیم معروف بنده که یک مدت زبانزد خاص و عام بود مدتی بود که معدهام سرکشی نکرده بود ولی چند روزی است که... بعله...
این هم از امروز ! الان هم احسان دارد sms میزند که پاشو بیا خوابگاه.... (لغت برابر دیوانه بیآزار به قرینه معنوی حذف شده است).... تا بعد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 2 قبل از ظهر  توسط هومن
یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم که چه بنویسم! هیچ ایدهای برای نوشتن ندارم! فعلا هیچ ایدهای برای انجام هیچ کاری ندارم. اوضاع خوبی نیست. اگر تولد کیارش هم نبود الان پست قبلی را نمیشد دید.
فکر میکنم تنها راه نجات از این حالت کرختی و بیکاری شروع شدن این کلاسهای زبان است. لعنتی ها! مسخره کردهاند! قرار بود که روز دوشنبه نتیجه امتحان writing ام بیاید. امروز سهشنبه است و هنوز نیامده. هنوز منتظرم. با این تفاسیر احتمالا کلاسها از اول مهر شروع شود که تاآخر آبان طول میکشد. نشد ما این امتحان toefl را سر وقت بدهیم!
راستی "ناطوردشت" را تمام کردم. کتاب قشنگی بود. ارزشش را داشت. واقعا !
یک جمله آخر کتاب بود که خیلی دوستش دارم. توی این مایهها بود که خاطرههایتان را برای کسی تعریف نکنید...چون دلتان برای آنها تنگ میشود...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هومن
یادش بخیر کیارش...
تولدها خاطرات قشنگی هستند... خیلی ساده و قشنگ...
حتی وقتی که به آدم نمی گن تولدشونه و تو فهمیدی... حتی وقتی هدیه ای نخریدی و یه کم خجالت می کشی...وقتی اونجا هم دست از "دست انداختن" بقیه نمی کشی... وقتی کیک افتاده رو زمین رو لیس می زنی.... وقتی برای صدمین بار می پرسی که "چطوری می شه با سه برش این کیک رو به ۸ قسمت تقسیم کرد؟"... وقتی ۳ تا ساندیس اضافی می خوری...وقتی سیستم همیشه هنگ می کنه و یه نفر باید سکوت رو بشکنه...وقتی فال حافظ می گیری و به همه که منتظر شنیدن نیتت هستند یه شر و ور الکی می گی....
وقتی حافظ همیشه راست می گه...
کیارش عزیزم...
تولدت مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هومن
بازم یه روز دیگه.... و مسلما یه شب دیگه.... کجا ؟ همین جا.... با کی؟ تنهای تنها... چیکار داری میکنی؟... مگه نمیبینی؟! هیچی.... دارم با تو حرف میزنم... هنوز نفهمیدی.... اه٬ نه بابا! فکر کردم داری بالانس میزنی.... چی میگی بابا؟!! ولمون کن!.... آخه اگه ولت کنم که..... خفه شو احمق! حرف دهنت رو بفهم.... چشم آقا ! من حرف دهنم رو میفهمم. ولی؟.... ولی و زهر مار. ببند گاله رو.... عرض کردم چشم. تا حالا به خودت نگاه کردی؟!!... آره عزیزم.... خوب؟!... خوب که چی؟!... هیچی ! خواستم بگم که.....
--------------------------------------------------------------------------------------------
دارم «ناطوردشت» رو میخونم.... خیلی جالبه... عالیه.... با سلینجر کلی حال کردم....
خیلی راحت میشه به هولدن (شخصیت اصلی داستان) نزدیک شد.. هرچند که بعضی قسمتهای شخصیتش رو هنوز نمیفهمم... ولی در کل میتونم برم تو فازش.... باهاش سیر کنم... تو دنیایی که توش هست و دوستش نداره.....
--------------------------------------------------------------------------------------------
امروز روز پرکاری بود. یعنی به نسبت بقیه چند روز گذشته. کار مرخصی تحصیلیم را به حد خوبی رساندم (هنوز نمیدانم چرا از به کار بردن کلمه حذف ترم حتی پبش خودم عقم میگیرد٬ شاید هم بر میخورد! نمیدانم)... ولی امروز با حاجصادقی حرف زدم. همان حرفهای قبلی.. امضا کرد. پیش جاهد بردم و قرار است که فردا جواب بدهد. مشکلی نیست. ترم پاییز سال پنجم ما به همین ترتیب حذف شد. حالا من میمانم و هزار کار نکرده که اینبار حتما باید کرد!
--------------------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم کدوم زبان نوشتاری بالا بهتره... هر کدومشون رو یه جوری دوست دارم!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هومن
چند روزی هست که نیستم... این برای نوشتن خطرناکه... خیلی... چون تجربهاش رو توی "درد دلهای یه الف بچه" داشتم... بعد یک مدت که نمینویسی دیگه به قول معروف نوشنتت نمیآد... و این خیلی بده وقتی که بخوای بنویسی...خیلی بد...
------------------------------------------------------------------------------------------
خوب این مدت چهکار کردیم؟.... بذار ببینم... چند روز شلوغی بود....
اول اینکه ترم جدید کمکم دارم نزدیک میشه! می شه بوش رو حس کرد. البته ما که این ترم به لطف تصمیم بر مرخصی تحصیلی که جزء معدود تصمیم های زندگی منه که هزار بار عوض نشده٬ کاری به کار اساتید نسبتا محترم دانشکده نداریم... این هم لطف خودشو داره... اگه نره تو پاچهام... کلی برنامه برای ایت ترم لعتنی دارم که هنوز هیچکدومش شروع نشده... یهنی به صورت جدی.... این قضایای موندن ورفتن کلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده... باید کاری کرد!
البته اولین مراحل داره انجام میشه! کلاسای زبان رو میگم... بالاخره این امتحان رویایی تعیین سطح رو هم دادیم... این موسسه آریانپور هم خودش رو حسابی لوس کرده... بدی نبود! ولی مشخص بود که انگلیسی رو دارم فراموش میکنم.. بعضی سوالها رو می دونستم که من حتما بلد بودم ولی هر چی فشار به مغز مبارک آوردیم افاقخ نکرد... البنه جای امیدواری هست که میشه به یاد آورد... من تو زندگیم کلی به این حافظه که انصافا بد هم کار نمیکنه مدیونم!
به محض این که این ملاسا شروع بشه منم تو یه force قرار میگیرم که بخونم و کارام رو انجام بدم... همیشه به این نیروی خارجی نیاز داشتم... قبل ها به خاطر وجود مادرم اصلا کمبودش رو حس نمیکردم!
با مصطفی هم حرف زدم!... خیلی دوست دترم که با اون کارام رو انجام بدم... اونم پایهس که کارهای مربوط به کانادا و معماری و گرافیک رو انجام بدیم! این خودش قوت قلبه! اما هنوزم میترسم چون زیاد نمیدونم! شنبه بازم با صبا (مشاور محترم!) صحت میکنم! اگه این عالمپور احمق نمیرفت ارومیه خیلی خوب میشد! بالاخره باید دید این موجود خفن (اصلا هم خودم رو نمیگم!) سر از کجا در میآره؟!! امیدوارم که موفق باشه!
این چند روز به دلیل این که پای نت... یعنی در واقع انجمن نبودم....خیلی سرحال و قبراق بودم! هومن! بسه دیگه! (من از دست خودم چیکار کنم؟!!)... صبحها سر حال تر از قبل پا میشدم.. باید ترک کنم! البته به روزی دو تا قرص تقویتی omega3 هم شاید ربط داشته باشه! و بیرون رفتن های بیشتر برای تجربه!
گفتم تجربه! آره این چند وقت دارم یه سری تمرین و در واقع تجربه انجام میدم... تمرین تحمل کردن! آروم بودن! و لبخند ردن حتی وقتی کلافه میشی! تمرین دروغ گفتن! تو چشای طرف نگاه کنی و چیزی بگی که دوست داره ولی اصلا تو دوست نداری و بعد از به نتیجه حرفهات نگاه کنی و پیروزمست(؟ ابلیس؟) لبخند بزنی... شاید به نظر کثیف بیاد ولی لازم و جالبه.. البته به میزان خودش! تجربه بدی نیست!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سینما هم رفتم! "بید مجنون"
مجید مجیدی همیشه فیلمهاش خوشساخته.. این بار هم یه فیلم دیگه! با موضوعی نو و جالب.. البته شاید نو نباشه ولی من که نمونهاش رو ندیده بودم یا یادم نمیآد...
دیدن عکسالعمل های مردی که یه عمر بدون چشم زندگی کرده.... و بعد میتونه ببینه! کشورشو ببینه! زنش رو که یه عمر باهاش زندگی کرده ولی ندیده (و البته هیچ زن دیگهای رو!)... بچهش...مادرش...فامیل... زیبایی های دیگه ( از جمله دختران زیبا ! ) و از همه مهمتر خودش رو... جالبه....
مجیدی این ظرافت ها رو خوب تونسته تو فیلم بگنجونه... خداییش پرویز پرستویی هم مثل همیشه خیلی خوب بازی کرده... به هر حال هر چند که نشد فیلم رو خیلی خوب ببینم ولی جالب بود... البته فیلم یه کمی پراکنده بود و حرفهاش رو خیلی شسته و رفته نمیزد... من از فیلم ب یک دلیل دیگه خوشم اومد اونم که درسته قهرمان از مارهایی که کرده بود پشیمون شد ولی دیگه ما برگشت به مدینه فاضله اخر فیلم نداشتیم! اینش خیلی خوب بود...من که دوست داشتم!
البته تو سینما بودیم.. اعصاب قریب به اتفتق عناصر اناث حاضر در سالت به هم ریخته بود که در نوع خودش جالب بود و ناخودآگاه یه لبخند از اون لبخندای خاص ه فکر کنم دوستهای من باهاش آشنا هستند رو لب آدم نقش میبست... اینم از دیدگاههای مردگرایانه اینجانب! اینم از سینما رفتن بنده!
------------------------------------------------------------------------------------------------
یه موضوع دیگه که بهش فکر میکنم اینه که این وبلاگ رو به بقیه هم معرفی کنم یا نه؟ وقتی که دوباره شروع کردم میخواستم که دفترچه خاطرات باشه و هیچکس ندونه.. بعد گفتم که سفید بنویسم که هر کی اومد نبینه! الان هم نمیدونم! دوست دارم ( و ندارم!) که یه جور دیگه باشه! شاید خوندن وبلاگ بچهها و کامنت گذاشتن های خودم باعث شده که این جوری فکر کنم.. بازم تقصیر کیارش شد! ولی از اونم میترسم که وقتی کسانی بیان سر بزنن من ناخودآگاه برای اونا بنویسم و دیگه وبلاش برا خودم نباشه! حرفهای خودم نباشه! الان هم با وجود این که کسی نمیدونه ولی من همچنان یه همچین حسی دارم... البته خیلی ضعیف... شاید از ترس اینکه بعضیها چیزهایی که نباید بدونند رو بدونند... فعلا که نمیدونم...
در این مورد هم تصمیم خواهم گرفت!
نکته دیگه اینه که من باید یاد بگیرم که چطوری بنویسم! الان دارم به صورت ملغمهای از شکسته و درست و مسخره و طنز و جدی و اینا میتویسم.. یعنی از هم جدا نیستند.. کاملا تو پست های قبلی هم مشخصه! سعی در اصلاحش دارم... وبلاگ خوندن خیلی کمک میکنه... و من دارم میخونم... با دقت و وقت....
دیگه هیچی فعلا!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن
داریوش داره میخونه!
"مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره..... شیشه نازک دل منتظر تلنگره...."
داشتم شرق میخوندم... بیحوصلهام.
امروز هم خبری نبود. منتظر مصطفی اینجا نشستم... شاید هم بپیچونه.... خیلی وقته که بیرون نرفتم.. یا خوابگاه بودم یا انجمن پای نت. به معنای واقعی کلمه در تعطیلات به سر میبرم! تعظیلات جسمی و مغزی!... آهای آهای یکی بیاد... یه شعر تازهتر (؟) بگه.... خل شدم ها...
هر از چند گاهی سکوت اینحا رو یه دلینگ میشکنه! مسنجر لعنتی بعضی وقتا میخوام بزنم داغونش کنم صداش تو مخه! وسط آهنگ... اه ... خفه شو ... این یکی دیگه کیه؟ ولم کنید....
hoom_13 has signed out
اینجوری بهتره!
------------------------------------------------------------------------------------------
دیشب ۲ تا فیلم دیدم. یکی Leon که برای بار چندم میدیدمش! و باز هم لذت بردم و یکی دیگه یک فیلم فرانسوی محصول سال ۲۰۰۳ به اسم Irreservible . اسمش خیلی جالبه ؟ یه چیزی تو مایههای غیر معکوسپذیر... (شاید دترمینانش صفر بوده!) .. ولی در کل فیلم جالبی بود.. یه فیلم با شروع (یعنی در واقع پایان) خیلی تلخ و پایان (شروع) رومانتیک! آخه فیلم سیرش معمولی نبود! سکانسهای فیلم برعکس چیده شده بودند و فیلم ار آخر به اول بود! درست مثل memento. این جور چیدن سکانس ها خیلی به کمتر کردن تلخی فیلم ( که خیلی زیاد بود) کمک کرده بود. نکته جالبی که فیلم داشت سکانسهای خیلی بلند و بدون کات که بازی همچین سکانسهایی واقعا سخته... فیلمبرداری روی دست که اعصلب رو به هم میریزه... یه صدای زنگ مانند همیشگی که پسزمینه فیلمه که وافعا رو مخه!... و داستانش که یه انتقام رو نشون میده... یه انتقام سخت که البته آخرش هم آدمی که باید به خاشر کارش که وافعا کثیف بود کشته نمیشه ولی صورت دوستش (؟) رو له میکنند...
تاثیرگذارترین نکته فیلم تلخی داستانشه! که با کارگردانی عالی یه فیلم تاثیر گذار به وجود اورده!
خلاصه داستان از این قراره که :
یه زوج سر مشکلاتی که با هم سر مسئله sex دارن (مشکلات واقعا فلسفی!)از هم جدا میشن و زن با دوست مشترکشون ازدواج میکنه! بعد از مدتذها شوهر قبلی (Piere)میخواد که دوستانش و در واقع زن سابقش رو ببینه!(۱۴)
همون روز زوج جدید میخوان که به یک مهمونی برن!(۱۳) (البته اون مهمونی با تعریف های ما از مهمونی زمین تا آسمون فرق میکنه)... زن (Alexandra) نمیخواد که بیاد ولی شوهر جدید (Marcus) اصرار میکنه که باید بریم!(۱۲) بالاخره زن راضی میشه و سه تایی باهم میرند... تو مهمونی سر شلوغبازی های مارکوس کشیدن کوکائین زیاد و مسخرهبازی٬ الکس از دست اون عصبانی میشه(۱۰) و از مهمونی میزنه بیرون... سراسر مهمونی دو مرد باهم سر روشهای زندگیشون بحث میکنند(۱۱)... یکی پر شر و شور و دیگری به شدت آروم و درونگرا !... زن از مهمونی میاد بیرون(۹) و برای عبور از خیابون از زیرگذررد میشه که ناگهان سر و کلهی یه لات بی سر و پا (tenia) پیدا میشه که مشغول اذیت کردن یک دختره! ناگهان متوجه الکس میشه... اون الکس رو میگیره و با چاقو اون رو تسلیم میکنه و به اون تجاوز میکنه! بعد از اون هم ( به هر دلیلی ) صورت زیبای زن و با لگد و کوبیدن به زمین له میکنه!.... تنیا فرار میکنه(۸) و پلیس الکس داغون رو پیدا میکنه... مارکوس و پیر هم بعد از مهمونی میان بیرون و با صحنه دردناکی مواجه میشن! الکس غرق در خون با صورتی له شده!(۷)... پلیس از اونا میخواد که با اونا همکاری کنند ولی مارکوس و پیر به توصیه دوستانشون بیخیال پلیس میشن و خودشون در صدد انتقام برمیان(۶)... با نشانههایی که پیدا میکنند به دنبال تنیا راه میافتند و پس از جستجو در چند مرحله ( محله زنهای خیابونی(۵) ٬ رستوران(۴) و یک تاکسی(۳) ) در اخر به یک باشگاه همجنس بازان میرسند و برای پیدا کردن تنیا وارد اونجا میشن و بعد از مدتی به اناق اصلی که تنیا اونجاست میرسند... دونفر توی اتاق هستند... مارکوس سوال میمنه که تنیا کیه ؟ و جوابی نمیشنوه! و بعد از مدتی با یکی از اونها به خیال اینکه تنیاست ( به اشتباه) درگیر میشه! حین درگیری آدمهای اونجا هیچ عکسلعملی لنجام نمیدن و نگاه میکنند یا به کار خودشون مشغولند!... دست مارکوس میشکنه و بیهوش کف زمین میافته... دوست و شاید partner تنیا میخواد که به اون تجاوز کنه که پیر وارد میشه و با یه تیکه آهن که فکر کنم کپسول اتشنشانی بود دوست تنیا رو میزنه٬ طوری که صورتش کاملا خورد میشه! تمام صحنه رو قاتل اصلی یعنی تنیا داره با چشماش میبینه(۲)... پلیس وارد عمل میشه و پیر دستگیر و مارکوس به بیمارستان منتقل میشه! (۱)
داستان همینه! خیلی تلخه ولی خیلی خاص نیست ولی چیدن سکانسها از آخر به اول (طبق شماره ها) ٬ فیلمبرداری و صداگذاری معرکه خیلی تاثیر گذاره.. خیلی! .. الان هم که دارم مینویسم ٬ یاد اون صحنه ها (مخصوصا صحنه زیرگذر) که میفتم یه چیزی تو وجودم آتیش میگیره! خیلی بد بود......... بازی مونیکا بلوچی در نقش الکس خیلی خوبه! چه در بحث هایی که در فیلمصورت میگیره و چه در صحنه زیرگذر. صورت و استیل بدنش هم خیلی کمکش میکنه! که نقش رو خوب در بیاره...
با تمام این حرفها Irreservible فیلمیه که واقعا ارزشش رو داشت! جالب بود...
---------------------------------------------------------------------------------------------
سرم رو همین الان بالا آوردم دیدم ساعت هشت و نیمه... خیلی وقته دارم مینویسم ! منتقد فیلم شدم حسابی! از این کارا نکرده بودم من؟! اینم یه مدلشه!
مثل این که عالمپور باز هم ما رو پیچوند... اشکال نداره! میذارم به حساب اینکه سرش شلوغه!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هومن
بازم ساعت ۱۱ شد و ما پای نت تشریف داریم!
TOEFL رو ول کردیم به امان خدا... خدا؟
امروز روز پاکسازی بود٬ نظافت! صبح که از خواب پا شدم... دیدم بر اثر تحرکات همیشگی خودم و دوستان اتاق به شکل در خور توجهی کثیف و به هم ریخته... اوضاع رو برنتابیدم و دست به کار شدم! و بعد از کلی تلاش و کار ٬ نیم ساعت بعد یه اتاق تمیز و مرتب داشتم... دستخوش آقا هومن... نظافت به همین جا ختم نشد و طی یک اقدام انتحاری و کمی جوگیری موفق شدیم آشغالدونی (اتاق سابق) علیرضا اینا رو هم تمیز کنیم.. این دیگه شاهکار بزرگی بود!
به مسی هم زنگ زدم...حال و احوال... به ظودی میبینمش!
الانم قراره که نویدی بیاد دنبالم و از اینجا نجاتم بده!
دیگه اینکه اوضاع مالی خیلی خرابه! چوخ یوخ!
دیگه تمام!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط هومن
امروز هم داره تموم میشه و هیچ فرقی نکردم... یعنی کار جالبی نکردم... از امروزم شاکیم.. دارم باز به بیراهه میرم... زبان رو هم شل گرفتم... آرش بازم تذکر داد!...
صبح البته خوب بود بالاخره یه سری اطلاعات دیگه گرفتم ولی نتونستم که با اونی که میخواستم ( همون خانمه اونروزی-صبا رئیسزاده رو میگم) صحبت کنم... یعنی من سر وقت رفتم. ولی گفتند که حالش خوب نبوده و نیومده... شمارهش رو گرفتم که باهاش یه قرار دیگه بذارم... با اون یکی مشاور حرف زدم.. یه چیزایی دستگیرم شد اما مهمترین مطلب این بود که طرف میخواد حسابی ما رو بدوشه... یه چیزی تو مایههای ۱۰۰۰ دلار... هنوز مطمئن نیستم.. باید مشورت کنم... با آرش و احسان حرف خواهم زد... با امین و کیارش هم همینطور... ببینیم چی میشه؟!
بعدش هم که بیرون بودم... ناهار و....
بعدش هم دانشگاه و بوفه و چند تا بستنی مجانی! و... حالا هم که انجمن آخرین سنگره! که احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه به لشکر خستگی واگذار میشه... بعدش هم لابد خوابگاه و شرو ور و... حالا اگه خوابی هم باشه.... تمام... باز فردا ( احتمالا ظهر و نه صبح! ) دوباره این دور تکرار میشه... بازم داری گند میزنی پسر!
باحالیش اینه که فقط تو اینجا بلدم به خودم بتوپم و وقتی دارم همین ...ه ها رو میخورم اصلا هیچی برام مهم نیست! ( چه آدم مزخزفی هستم ها ! خودمون نمیدونستیم!)....
--------------------------------------------------------------------------------------
دلم برای مسی تنگ شده ولی روم نمیشه بهش زنگ بزنم.... آخه خیلی وقته که به خاطر کار و نکردن اجباری ( به هزار و یک دلیل که خیلیهاش رو نمیفهمه) نه بهش زنگ زدم و نه دیدمش... فردا باید بهش زتگ بزنم٬ ببینمش! دلم پوسید بابا.... ببینیم این پدرسوخته رو....
احسان هم که اصلا نیستش... جلسه پشت جلسه! یه ساعت هم نیست که بشینیم باهم حرف بزنیم... داره به درد کامیار دچار میشه . داره کارش از رفاقتش مهمتر میشه... network خیلی خوب رابطه آدمها رو عوض میکنه... من از اینش خوشم نمیآد... اصلا... حالا احسان هم روز به روز داره دورتر میشه از اون فضایی که بود... و من اون فضا رو من دوست داشتم. اگه بهش بگی هم قبول نمیکنه! میگه اونجا هم با دوستامم... قبول ولی چیزی که اونجا بیداد میکنه اون موفقیتیه که همه به خاطرش اومدن اونجا... پول ... آره احسان عزیز... اگه قضیهی پورسانت ها نبود تو اینفدر با علیرضا و مخصوصا بقیه بچههای گروهتون دوست نبودی.. نمیگم بده! ولی اون دوستیی که بر پایه پول باشه ممکنه ( و من این رو اصلا نمیخوام!) به خاطر همون لعنتی دلچسب به هم بخوره... دوستی با علیرضا رو نمیگم که علیرضا یکی از بهترین بچههاییه که من دیدم و بینهایت دوسش دارم... ولی بقیشون چرا! ممکنه به هم بخورن.. همون قضیهی bypass و بیرون انداختن از گروه رو میگم که تو در مورد من همیشه میگی... و منتظرشی ( بیمرام!)... ولی من این دوستی رو دوست ندارم.... شاید هم دارم ....شعر میگم.... ولی تعریف من اینه.. هر چند به نظر شاید بچهگانه بیاد.... برای همینه من از دنیای آدمهای بزرگ خوشم نمیآد.... شاید با این فکر تو هیچکاری ... ولش کن... فایده نداره.. چی بگم...
--------------------------------------------------------------------------------------------
امروز دلم میخواست که به حامد سلام کنم... ولی یه چیزی هنوز نمیذاره... بدم میاد وقتی یاد حرفاش میافتم.... نامردی کرد در حق من!... ولی....
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هومن