تبليغاتX
سفید

سفید

بعضی وقتها یه ورق کاغذ سفید از صد تا دفتر بیشتر حرف داره...

نمی‌دونم این کلاس‌های زبان لعنتی کی شروع می‌شه که از این بیکاری در بیام...

از دیروز تا حالا همش دارم فکر می‌کنم که بالاخره امسال که قراره یه کاری بکنم٬ چیکار کنم؟ از کجا شروع کنم؟ شروعش سخته... بالاخره فراخی قوی‌ترین نیروی دنیاست! چوت جلوی هر کاری رو می‌گیره. نمی‌دونم آخرش من سر از دانشکده برق خودمون در میارم یا اون ور آب همین کوفتی رو می‌خونم یا میرم MBA یا میرم پی علاقه و گرافیک و شایدم هیچ‌کدوم ! که البته از بین تمام این گزینه‌ها سعی مس‌کنم دیگه آخریش نشه!
باید فکر کنم....

دیشب رفتم یه جایی که اطلاعاتم بیشتر شه.. یعنی سیامک سروری گفت که بیا ببین این مشاور چی می‌گه! رفتیم یه دفتری حوالی پارک‌وی اونجا یه خانومه نشسته بود که از لحظه اول قیافش برام خیلی آشنا بود... بعدش کاشف به عمل اومد که بعله... اسمش صبا است و خواهر مینا و مهرساست... خداییش وقتی داشنم باهاش حرف می‌زدم همش می‌خواسنم بگم که شما اسمتون مینا نیست... آخه فکر می‌کردم میناست! کلی حرف جالب زد که دوباره من رو انداخت تو فکر تغییر این رشنه‌ی لعنتی! خودش با لیسانس کامپیوتر رفته بود اونجا و فوق دیپلم اقتصاد خونده بود و ادامه داده بود... می‌گفن : "فقط برو٬ بقیه‌اش حل می‌شه!  می‌تونی کار کنی! اینقدر چینی خنگ اونجا هست که با درس دادن به اونها بتونی خرجت رو درآری!" نمی‌دونم فردا صبح هم بازم میرم پیشش. باید خیلی چیزای دیگه بپرسم. چون دیشب وقت نشد. باید کلی فکر کنم. هیچی معلوم نیست شاید بتونه کمکم کنه! مظمئنم که می‌‌تونه ولی چقدرش رو نمی‌دونم. ولی به هر حال می‌ارزه که رفت پیشش... خیلی اطلاعاتش زیاد و مفیده...

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه شب‌ها به انجمن عادت کردم. هر شب این‌جا تو نت٬ می‌پلکم! مسنجر هم بالاست و هر از گاهی یکی می‌آد و میره... امروز ضبط‌صوت غصب شده انجمن را هم آوردیم سر جاش... حالا موزیک هم هست... سرعت هم اگه این قطع و وصل های بی‌موقع که جدیدا اضافه شده نباشه کولاکه... اوضای cyber خیلی خوبه...جون می‌ده برای وبگردی... البته خداییش دارم کارای مفید هم می‌کنم... از VOA گوش دادن تا استادهایی که به network ربط داره کارشون (برای apply).. دارم database می‌سازم... این روزها به کامپیوتر نیاز دارم. بیشتر به خاطر تمرین زبان تا اعتیاد! فراره رضا بخشی یه کامپیوتر برای انجمن جور کنه و من از انجمن کرایه‌اش کنم... طرح جالبیه به پیش‌نهاد خودم! درآمد زایی و سود دوطرفه! به این می‌گن "دوسر برد"... البته فعلا که رضا خبری نداده و همه چی تو هوا ست. پس بهتره که خوشحال نشم خیلی...

----------------------------------------------------------------------------------------------

امروز مادر زنگ زد... یه خبر خوب.. بالاخره بعد از کشمکش‌های فراوان تونستیم برای ماشین سنگین مورد نظر (که خودش داستانی داره!) ثبت‌نام کنیم... ایول! این‌جوری بعد تحویل کلی درآمد خانوادگی می‌ره بالا ! ما هم بعد دایی‌ها به جمع تریلر داران خانواده پیوستیم.... فکر کنم این کار موروثی بشه تو خانواده! البته موضوع خونه همچنان پا برجاست! پدر عزیز! بجنب لطفا...

راستی صبح‌ها خیلی دیر پا می‌شم... یه کاریش باید کرد...

دیگه هیچی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن 

دیشب جشن خداحافظی بود.... بازم یکی دیگه رفت. دیگه این روزا باید به این جور مراسم‌ها عادت کرد. رفیقایی که دیگه نیستند٬ میرن. شاید عادت کنی که دیگه نبینیشون ولی مطمئنی که حتما یه روزی دلت می‌خواد کنارشون باشی و نمیشه!

دیشب خیلی خوش گذشت. کله گرم و رقص و موسیقی و همه‌چی! دانیال سنگ تموم گذاشته بود. آره این بار نوبت دانیال که بره. بره و شاید دیگه نشه هیچ‌وقت رودررو باهاش حرف زد. دانیالی که همیشه از هم‌کلام شدن باهاش لذت می‌بردم. دانیالی که آدم رو یاد خط٬ شعر و شیطنت خاص خودش میندازه...

دلم براش تنگ می‌شه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط هومن 

امروز یه خبر خوب شنیدم.... وثوقی به شهاب گفته که می‌تونه تغییر رشته بده... می‌تونه بره ریاضی بخونه... این خیلی خوبه... عالیه! دکتر همیشه هوای شهاب رو داشته... این بار اگه بشه! این شهاب ما هم از سرگردونی در می‌آد (واقعا در می‌آد؟ من که می‌خوام).
ایولا داری دکتر!

معده‌م بدجوری درد می‌کنه... امروز زیاده روی کردم. از کله صبح گرفته و ناهار امروز و اصلا همه چی...
آخ!

شهاب آدم شو! خواهش می‌کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هومن 

امین بی‌خبر رفت!

بی‌معرفت حتی تلفن هم نکرد!... چتد روز پیش ایمان (داداشش) رو دیدم بهم گفت. شوکه شدم. البته گفت که بلیت اضطراری داشته رفته!... به هر حال حیف شد... باید می‌دیدمش! بابا دیگه من و امین که دیگه برل همه مشخص بود چطوری بودیم. ۴ سال تمام با هم بودیم. رفیق! کلی خاطره باهاش دارم... سال اول... سیمولینک.. حل تمرین پاسکال.. سر جلسه‌های امنحان... پروژه های جلالی.. مقاله...paper... روز روز دانشگاه!...امین یکی از بهترین دوستام بود و هست... ابر دانشجوی سال 80... انصافا از اون کاردرست‌تر نداشتیم...آخرشم به آرزوهاش رسید...اولیش اینکه الان berekley داره حال می‌کنه! خانومشم که هست... اینم از آرزوی بعدیش... هرچند که من هیچ‌وقت نتونستم با سحر کنار بیام(هنوزم فکر می‌کنم برای امین کمه!)... ولی خوب دیگه... مهم اینه که حالا با هم‌اند و هم رو دوست دارن. راستی قول داده که یه جوری ما رو اون‌ور جا کنه! ببینیم آب آمریکا چه تاثیری رو حرفای آدم داره... ولی به مرام امین کاملا اعتقاد دارم!

امین عزیز! هر جا هستی موفق باشی... میدونم که می‌شی! مطمئنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط هومن 

چرا گوشی رو برنمی‌داری......؟

اَه‌ه‌ه... آخه چرا؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هومن 

امروز روز خوبی نبود.... یک نفر از دست من خیلی ناراحت شد. حتی گریه هم کرد! من از خودم بدم آمد... چرا من این کار را کردم؟!! خودم هم تمی دانم!

تمام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن 

کیارش هم رفت... رفت که دیگه نباشه... رفت که دیگه شاید هیچ وقت نبینمش...وقتی به این چیزا فکر می کنم نا خودآگاه گوشه چشمم خیس میشه... کیارش یکی از بهترین هام بوده و هست...

فکر اینکه دیگه زنگ نمی زنه بگه : "چطوری اخوی؟" "جواهری کجایی؟" اذیتم میکنه... هنوز یه روز هم نیست که رفته ولی دلم براش تنگ شده... گوگولیه منه آخه!

دیروز فقط کیارش نبود که می رفت... ولی اگه خیلی از بچه ها دلشون تنگ شده بود... اشکی ریختن... فقط به خاطر کیارش بود... فقط... چون این پسر فقط دانشجوی ۸۰ای برق شریف نبود... برای ماها هم رشته ای یا همکلاسی نبود... خیلی بیشتر از اینا... برای نه فقط من.. برلس خیلی ها...

دیشب بعد رفتنش با مصطفی و احسان باز رفتیم بیرون... نویدی و شهاب هم بودن....شب تهران همیشه خیلی قشنگه...یه غم انگیز قشنگ... ابی میخوند:"منو نسپار به فصل رفته عشق...نذار کم شم من از آینده تو.... .... .... به من فرصت بده باز از سر نو.... دچار تو ٬گرفتار تو باشم" یاد روزای خوب گذشته افتادم... لحظه هایی که خیلی دوستشون داشتم... خیلی...

کیارش عزیز!... هر جا هستی موفق باشی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 2 قبل از ظهر  توسط هومن 

بابام امروز تلفن کرد...کلی حرف زد... بازم همون صحبتهای همیشگی مادر...این برام خیلی عجیب بود!!...آخه پدر بنده اصولا خیلی به کارای من گیر نمی ده...ولی امروز اصلا لحن صداش هم یه جور دیگه بود طوریکه ۱۰ بار بش گفتم مگه اتفاقی افتاده؟!! گفت و گفت و گفت... بعضی حرفاش واقعا اذیتم کرد...خیلی...از درسایی که تخوندم٬از اینکه قرار بود الان خارج باشی الان کجایی...همه رفیقات رفتن... از حرف بقیه... از اینکه بالاخره میخوام چیکار کنم؟!! پس این لیساتسه چی شد؟... حرفایی که شاید ۱۰۰ بار تو خونه زده بودم و امیدوار بودم که اونام یه جوری باهام همراهی کنن... ولی....

از quest هم گفت... نگران بود...میگه نکن...هر چی من میگم بابا هیچی نیست اصلا باور نمی کنن...میگه من راضی نیستم کار کنی... پول می خوای من هر جوری شده ! بهت میدم... تو نمیخواد این کار رو بکنی...

من نمی دونم چیکار کنم؟!! از یه طرف خانواده از یه طرف کار و مصطفی اینا... نمی شه که بگم نمی تونم دیگه کار کنم... اصلا روم نمی شه... نمی خوام هم این جوری شه... خاتواده ام هم مهمن..مگه نه؟....

چیکار کنم....؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هومن 

این روزا خیلی ناراحته... قشنگ می شه تو چشاش غم رو خوند... اون چشایی که اصلا عادت نداری این جوری ببینیشون. مصطفی خیلی قویه... دل بزرگی داره... ولی این مدت له شده... حق هم داره... واقعا حق داره... به قول خودش سه ساله هر کاری می کنه که این اتفاق نیفته... که شیرین نره... حالا به همین راحتی داره می ره... به همین سادگی؟!! سه سال عمرش - سه سال همه چیزش- عشقش... من که می بینمش کلی خاطره از جلو چشام رد می شه و انگار یه چیزی تو وجودم فشرده می شه... چه برسه به خود مصطفی...

تو یه حالت بدی قرار گرفتم... مصطفی رو خیلی دوست دارم... بی اغراق بهترین دوستمه...شیرین هم یکی ار بهترین دوستامه... همیشه به دوستی باهاش افتخار می کردم...  ولی از کارش ناراحتم...لجم می گیره... خیلی... شاید اگه بخوام منطقی فکر کنم باید یه کمی بش حق بدم ولی... دلم اصلا راضی نمیشه... بابا بهترین رفیقم داغون شد... چرا؟ یعنی همش کشک... بابا بی انصافیه...

این حرفا فقط رو اینجا می تونم بگم... یا با کیارش...احسان و دیگه هیچکی!...خیلی سخته... هر کاری می کنم که بازم مصطفی همون مصطفی قدیم بشه...

به خدا می شد نری... نمی شد؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط هومن 

خوبی ورقه کاغذ سفید اینه که مستقل ار این که چی می خواستن توش بنویسن یا شایدم نوشتن! می تونی هرچی دوست داری توش بخونی...

هر چی دوست داری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هومن 

می خواهم به زودی سپید بنویسم...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هومن