تبليغاتX
سفید

از دست این شاکی شدم....

رفتم اینجا

البته شاید برگردم... ولی نه حالا...

+ شنبه ششم آبان 1385ساعت 11 بعد از ظهر  ---هومن  | 

 

بدون شرح! 
+

+ شنبه ششم آبان 1385ساعت 1 بعد از ظهر  ---هومن  | 

زندگی بی‌مزه تر از آن شده که تعریف کردنش لطفی داشته باشد٬ چه برای بقیه٬ چه برای خودم. روزها از ساعت ۱۱ و گاه‌گاهی ۱۲ شروع می‌شود٬ وکند می‌گذرد تا شب... شب که شد اوضاع فرق می‌کند. تا چشم به هم می‌زنی ۵ صبح شده. آخرش هم که حساب می‌کنی از این شانزده هفده ساعت به زور ۲ ساعتش یادت می‌آید.

بگذریم...

چند روز پیش پشت میز کارم نشسته بودم که یک‌دفعه صدای آشنایی به گوشم رسید... چق چق چق... کنجکاو شدم... رفتم آن ور LAB. دیدم که بله... هم آفیسی تُرک ما رفته یک بسته بزرگ تخمه خریده! تخمه آفتابگردان... خیلی باحال بود. تخمه آفتابگردان! اینجا!؟ خلاصه که نشستیم و دلی از عزا درآوردیم. تازه شروع کرده بودیم که سر و کله چینی‌ها هم پیدا شد و کاشف به عمل آمد که این "بلای جان تمرکز" (تخمه را می‌گویم) در چین و ماچین هم طرفدار دارد٬ چه جورش هم. نشستیم به تخمه شکستن. جالب اینجا بود که هر کدام از ماها فکر می‌کردیم فقط در کشور خودمان تخمه می‌خورند. نگو که درد مشترک است. همه یاد وطن کرده بودند... قسمت خنده‌دار قضیه جولیان( Julian ) فرانسوی بود که وسط قضیه اضافه شد. بیچاره شوکه شده بود وقتی دید همه دور یک بسته از مقادیری چیز خاکستری‌رنگ جمع شده اند و به نوبت دست توی پاکت می‌کنند و مقداری از آن چیز خاکستری را در آورده و به روش عجیبی!! می‌خورند. هر چند پنج دقیقه بعد خودش هم سر میزش شروع کرد به تخمه شکستن... البته بیشتر با تخمه‌ها کشتی می‌گرفت.

 

 

هفته امتحان‌هاست... هیچ‌وقت امتحان دوست نداشتم!

 

پ.ن: این را اتفاقی بین ام.پی.تری‌هایم پیدا کردم. حسش هست...    +

 

+ جمعه پنجم آبان 1385ساعت 3 قبل از ظهر  ---هومن  | 

چند روزی است این صحنه مدام در ذهنم تکرار می‌شود:

«از ماشین پیاده می‌شوم. صبح زود است. خورشید تازه بالا آمده... نسیم خنکی که به صورتم می‌خورد خواب را از سر می‌پراند. گه گاه صدای مرغ‌های دریایی از دوردست می‌آید. همه چیز تازه و تمیز به نظر می‌رسد. زمین را چاله‌های بزرگ و کوچک آب پوشانده... کنار یکی از چاله‌ها می‌نشینم و خودم را در آب نگاه می‌کنم.. صافِ صاف است. این‌ باقیمانده همان موجی‌است که دیشب آمد٬ ناگهانی و سرزده... دیوار عظیم آب دیشب بر سر اینجا فرود آمد... شکست٬ خرد کرد و با خود برد...همه چیز را٬ همه را...

این لحظه‌ها با تمام تازگی و طراوتشان بوی نیستی می‌دهند... همه چیز نمناک است حتی چشم‌های من...»

+ یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  ---هومن  | 

می‌خواهم سر یکی داد بزنم...هیچ کس نیست.
اخر چرا؟؟؟؟؟
چرا تنها کسی که نباید این‌ها را به من گفت... نمی‌دانم چکار کنم...
تنهای تنهام... کسی نمی‌پذیرد٬ نمی‌فهمد چرا من الان باید این‌طور باشم... می‌گویند آدم عاقل جور دیگری باید باشد... ولی مهم نیست! گور پدر آدم عاقل. نمی‌خواهم عاقل باشم...نیستم.....مهم این است که آن کس که نباید «به خاطر هیچ‌چیز» نابود کرد٬ زد٬ شکست و رفت و می‌گوید چیزی نگو!

نی‌توانم... می‌فهمی؟ تو که دیگر باید بفهمی... برای همین است که با بقیه فرق داری...تو که دیگر باید بفهمی....می‌دانم که اشتباه نمی‌کنم. پس خواهش می‌کنم بفهم. نخواه که....! نخواه...!!!

حرف بزن وبگو چرا... فقط همین.
باور کن٬ نه من و نه تو٬ آنی نیستیم که تو گفتی..

این شرط  انصاف نیست....

دوست دارم گریه کنم..! بغضم نمی‌ترکد... دارم خفه می‌شوم!


+ جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  ---هومن 

وقتی کسی راه رفته را برمی‌گردد٬ راهی که خودش انتخاب کرده٬ بعد از کلی بالا و پایین کردن... وقتی یک دفعه می‌زند زیر همه چیز!  حتما اتفاق بدی افتاده...
لابد یک چیزی بوده...
حالا فرض کن تو همسفرش باشی٬ و نفهمیدی که چرا؟!
شاید نبودی که بفهمی...

احساس شرمندگی وقتی با نگرانی و ترس قاطی می‌شود٬ معجون مزخرفی‌است...

 

 

+ جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  ---هومن  | 

امروز اولین امتحانم را برگزار کردم. یک کویز خیلی ساده از Microsoft Exel . خیلی جالب بود چون برای اولین بار فضای امتحانی اینجا را می‌دیدم. مشاهدات قابل ذکر اینجانب به قرار زیر است:

۱- این طفلک‌ها خیلی کارشان درست است. خیلی! فکر کنم اصلا نمی‌دانند تقلب چیست. یا اصلا می‌شود سرت را بچرخانی و یک نگاهی به ورقه بغل‌دستی هم بکنی. هیچ! انگار دست و پایشان را بسته بودی. چند تا پسر و دحتر خوب که جیکشان در نمی‌آید. بلد هم نباشند مهم نیست! خلاصه این‌که من هرچقدر سعی کردم کاری کنم این‌ها تقلب بکنند نشد. بعضی وقت‌ها شک می‌کردم که نکند این‌ها دارند تقلبشان را می‌کنند و من نمی‌فهمم! ولی با یک نگاه می‌شد فهمید که این‌ها این‌کاره نیستند. دست حودشان نیست! از اول همین‌جور بوده‌اند لابد. جلسه امتحان اینجا رابا جلسات امتحان خودمان مقایسه می‌کردم. خنده‌ام گرفته بود.

۲- اول که فهمیده بودم حل‌تمرین این درس شده‌ام به دلایلی چند! خیلی خوشحال شدم. یکیشان این بود که دیگر سر و کله زدن با دانشجوها سر فهمیدن مسایل درسی ندارم. گلابی است دیگر! ولی وقتی سر جلسه گفتم TRUE and TRUE=TRUE ٬ و دست نصف کلاس بالا رفت که "نه‌مه‌نه؟!" حساب کار دستم آمد. تازه فاجعه وقتی بود که گفتم TRUE or FALSE=TRUE . توه زدن قیافه‌ها (من و کلاس) با خودتان.

۳- من یک نکته خیلی ظریف کشف کردم! همان طور که ذکرش رفت امروز از ۲ کلاس امتحان گرفتم. وقت امتحان ۴۰ دقیقه بود. ۱۵ دقیقه اول همه بودند! ده دقیقه آخر هر کسی مانده بود "AFRICAN-AMERICAN" (سیاه‌پوست) بود. سر اولین جلسه فکر کردم ای کاملا اتفاقی است ولی سر جلسه دوم کاملا این قضیه تکرار شد.از بقیه بچه‌های LAB هم پرسیدم! کمابیش تایید کردند. چرایش را من نمی‌دانم؟
نمی‌خواهم برداشت نژادی بکنم. ولی حداقل این موضوع برای من جالب بود. همین.

 

 

+ جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  ---هومن  | 

دیشب من و "علی" و "بهتاش" یک پارتی دعوت بودیم! البته دعوت که نه! برنامه این است که هر جا خبری بود سرت را می‌اندازی پایین می‌روی! حالا کجا؟ "Wesseley". اگر می‌خواهید بدانید که این خراب‌شده چه‌جور جایی است باید عرض شود که این کالج برابر دانشگاه الزهرای خودمان است. یعنی مخصوص دخترهاست. البته اگر مقدار پارچه مصرف شده برای پوشش را ملاک قرار دهیم الزهرای خودمان با اختلاف وزلی را پشت‌سر می‌گذارد. در اُردِر ۱۰ برابر.

حالا ما چرا آنجا بودیم. قضیه از این قرار است که تمام دانشگاه‌های آمریکا به مناسبت سال تحصیلی جدید یک پارتی به نام "Back to School" می‌گیرند. پارتی هم که بی پسر نمی‌شود! این زبان‌بسته ها هم که پسر ندارند. به همین دلیل از تمام شهر (شاید هم بیشتر! نمی‌دانم) شب واقعه می‌ریزند آنجا که این طفلکی‌ها تنها نیاشند. ما هم خواستیم به شکلی در این امر خیر شرکت کنیم!

کالج وزلی ۱۰ مایلی از طرف‌های ما دور است. البته "علی" آقا زحمت ماشین را کشیده بود (بماند که اصلش برای کی بود!) ولی دستش درد نکند. بعد از کلی مکافات سه نفری رسیدیم به کالج تا ببینیم چه خبر است و شنیده‌ها رو با چشم غیر مسلح ببینیم. وقتی رسیدیم دیدیم که بله...! خواهران کالج وزلی همه هستند. به معنای واقعی کلمه "ورپریده". حالا این که دیشب به ما چطور گذشت و چه کردیم بماند. همین بس که آقایان جای شما خالی! خانم‌ها خدا به دور! شبی بود!*

نمی‌خواستم خاطره تعریف کنم قصدم گفتن ۲ چیز بود:

۱- رقص یکی از هنرهای هفت‌گانه است و از قشنگ‌ترین‌هایش. هنر هم یعنی زیبایی. با دیدن رقص های مختلف کلی چیز در مورد فرهنگ و فکر مردم دستگیرت می‌شود. در یک کلام خوب چیزیست! اما اینجا٬ در ینگه دنیا٬ تنها چیزی که نمی‌بینی رقص زیباست.  من نمی‌دانم چرا نصف اهنگ‌هایی که در پارتی‌ها پخش می‌شود Hipop است؟ به نظر من که اصلا قشنگ نیست.  رقصشان هم همان‌طور. کافی‌است بروی پشت سر دختر بایستی کمی ورجه وورجه کنی٬ و در یک حرکت انتحاری یک سوم میانی بدنت را بچسبانی به یک سوم میانیش! باقی‌اش هم یک سری حرکات موزون در آن حالت است که دست خودتان است و به تنها چیزی که ربط ندارد آهنگی‌است که پخش می‌شود**. هر شصت اهنگ هم یک آهنگ اسپانیایی پخش می‌کنند که انصافن قشنگ است ولی تقریبا هیچ‌کس بلد نیست با آن خوشگل برقصد. البته ایرانی رقصیدن وسط ان شلوغی هم مزه خودش را دارد ولی آدم دلش برای رقص ایرانی تنگ می‌شود. کلا این که اینجا رقصیدن اسلوب خاصی ندارد و فقط باید سعی کنی یک جا ثابت نمانی! به عبارت دیگر: تخمیِ تخمی!

۲- آقا ما اینجا هم آدم نمی‌شویم. اولین سرقت غذا در آمریکا توسط تیم سه نفره با خونسردی تمام اجرا شد. قضیه از این قرار بود که ما اولش به دلیل ضریب هوشی فوق‌العاده "علی" اشتباها رفتیم داخل سالن زیر ۲۱ سال قاطی بچه‌ها! نفری ۷ دلار هم گرفتند. داشت حالمان بد می‌شد که فهمیدیم اصل قضیه جای دیگر است. آن هم مفت! بوی سوختگی همه جا را گرفته‌بود. خلاصه این که رفتیم سالن اصلی و مشغول شدیم. خواهران محترم وزلی برای پذیرایی چند تا ساندویچ گذاشته بودند آنجا٬ هر کدام دو سه متر! حیلی نازک هم قاچشان کرده بودند.  ما بعد از تمام شدن بزن‌بکوب رفتیم سمت میز غذا نفری چهار پنج تا خوردیم دیدیم این‌طوری جواب نمی‌دهد. من و علی سر کارتون یکی از ساندویچ ها را گرفتیم و دِ بزن که رفتیم. بهتاش هم جلوی ما راه می‌رفت و داد میزد که: :"Right" ٬ :"That way". خلاصه زدیم توی ساندویچ. آن هم جلوی چشم همه! سوار ماشین شدیم و برگشتیم. وسط راه هم یک پرس مثل خر خوردیم! مگر تمام می‌شد. بقیه‌اش هم الان MIT است.
خیلی حال داد. انتقام دلارهای از دست رفته را گرفتیم!

این هم عکس‌های عملیات:
+ + + + + +

 

* آقا! این جدا کردن دختر و پسر همه جای دنیا از لحاظ اخلاقی مشکل‌آفزین است. من مطمئن نبودم٬ شدم!
** الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم آنقدر ها هم بد نیست {D:}.

 

+ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  ---هومن  | 

در باب مادیات:

امروز یک بخش به اکانت دانشگاه اضافه شد. "My Paycheck". کلیک کردم و دیدم:

درآمد شما(برای ۲ هفته*):    ۹۹۹.۳۱ دلار آمریکا.
مالیات **:                          ۱۷۰.۹۸ دلار آمریکا.
مبلغ پرداختی:                    ۸۲۸.۳۳ دلار آمریکا.

انصافا کلی حال کزدم. حال کردن هم داشت. این همه پول! برای یک حل‌تمرین ناقابل! من قرار بود ۴۰ ساعت در این ۲ هفته کار کنم. فکر نمی‌کنم بیشتر از ۵ ساعت کار کرده‌باشم. باور کن اگر به دلار هم خرج کنی باز هم برای یکی مثل من زیاد است. حالا اگر بخواهم با حقوق حل‌تمربن ایران مقایسه کنم احساس بدی به من دست می‌دهد. من برای یک ترم حل‌تمرین پاسکال ۳۶۰۰۰ تومن می‌گرفتم. یعنی ماهی کمتر از ۱۲۰۰۰ تومن. هر دو هفته ۶۰۰۰ تومن. چیزی حدود ۷ دلار! بقیه ضزب و تقسیمش با خودتان.

این یکی از فرق‌های اینجا با ایران است.
یک فرق نه چندان کوچک که فکر می‌کنم خیلی فرق‌های دیگر را باعث شده!

 

* نه یک ماه! دقت کنید!
** به دلیل یکی از مهم‌ترین بخش‌های فرهنگ غنی ایرانی! هنوز فلسفه این یکی را نفهمیده‌ام. بدفرم اذیتم می‌کند.

 

+ شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  ---هومن  | 

صحنه ۱ (دانشگاه٬ Ryder Hall):

سر میز غذا نشسته بودیم. کامران گفت: "آقا! شما بانکی غیر از Bank of Amerika نمی‌شناسین؟!" همه با تعجب پرسیدند: "چرا؟" قضیه از این قرار بود که رفته بود حساب باز کند. در یکی از مراحل از او خواسته‌بودند که امضا کند که چون ایران تحریم است نباید این حساب تبادل مالی با ابران داشته یاشد و از این اراجیف. یادم آمد کدام فرم را می‌گوید. فرمی که شش هفت بند داشت که همه‌شان این‌طور شروع شده‌بود. "چون شما ایرانی هستید و ایران....."
کامران هم وسط کار عصبانی شده و آمده‌بود بیرون. تو دلم کلی مسخره‌اش کردم. کلی یه این خندیدم که این بابا دیگر شورش را درآورده٬ خوب امضا می‌کردی می‌آمدی بیرون! نمی‌مردی که! خودم با آرامش تمام کاغذ مربوطه را امضا کرده‌بودم! گور پدر غرور ملی...

صحنه۲ (دانشگاه٬ Ruggle Station):

با یکی از بچه‌های لابراتوار رفته‌بودیم که یک سری آزمایش اطراف دانشگاه انجام بدهیم. کلی وسیله همراهمان بود. آنتن٬ لپ‌تاپ٬ فرستنده گیرنده و کلی خرت و پرت. باید یک آنتن داخل پارکینگ نزدیک آن‌جا قرار می‌دادیم بعد دورتر می‌شدیم و سیگنال را اندازه می‌گرفتیم. کلی وسیله عجیب غریب از سر و کولمان آویزان بود. حین آزمایش دو تا بچه دبستانی از کنارمان رد شدند. به شوخی گفتم که: "بچه‌ها ما می‌خواهیم این پارکینگ را منفجر کنبم! به کسی چیزی نگید!". دوستم هم در ادامه گفت "ببینید این ابرانیه!". تا این را شنیدند پا به فرار گذاشتند و مستقیم رفتند نزدیک‌ترین ایستگاه پلیس آنجا. چند دقیقه بعد افسر پلیس همراه بچه‌ها پیدایشان شد! کلی زور زدیم تا افسر را قانع کردیم که شوخی کرده‌ایم! بالاخره خلاص شدیم. تمام این مدت یکی از یچه‌ها پشت افسر قایم شده‌یود و با انگشت مرا نشان می‌داد و می‌گفت: "تروریست! تروریست!". قیافه‌ام دیدنی بود. می‌خواستم خفه‌اش کنم.

 

 

آن کاغذ پاره را الان امضا نمی‌کنم... 

 

+ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  ---هومن  |